ترک شیرازی !!!

 

 

 

حافظ :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند  و بخارا را

 

صائب:

اگر آن ترک شیــــرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سرودست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمر قند و بخارا را

 

شهریار :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سرودست و تن و پا را

سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

با وفا ترين همسر

 

 

با وفا ترين همسر

 

از عارف بزرگی پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟ او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

 

کلمه ها ناتوانند

 

کلمه ها ناتواننداین را قلبی به من گفت که روز و شب می تپد و با تپش او هزاران ستاره بیدار میشوند.راست می گوید...

کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به ترنم آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام و بعضی از کلماتی را که در کودکی بر زبان می آوردم کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد.این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.

کلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی نبود. نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.کلمه ها نمی توانند حرفی را که فراتر از این دنیای خاکی است بیان کنند. کدام کلمه می تواند تو را معنا کند؟؟

همیشه فرصت برای نوشتن هست اما برای دیدن و شنیدن فرصت کم است. عمر می گذرد و ناگهان در می یابیم چه رنگین کمان هایی را که ندیده ایم و چه صداهایی را که نشنیده ایم و چه حرف هایی را که هیچ وقت بر زبان نیاورده ایم. من آن قدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه دفترهایم را پر خواهم کرد . من نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم. مگر برای از تو سرودن چقدر وقت دارم؟؟؟

کلمه ها ناتوانند وگرنه حرف های قلبم را برایت معنا می کردم و از آینه های بکر می خواستم که احساسم را به تو نشان دهند...

آرزو

 

   خدايا چي مي شد اگر روزهاي من از لادن و شب بو سرشار بود ؟مرا بپذير سلام مرا درون كاسه اي پر از آب بينداز و به پيراهنم پاكدامني را بياموز!

خدايا چي مي شد اگر شبهاي من از تو خالي نبود چه مي شد ازسياره هاي دور برايم يك دسته گل مي اوردي؟اگر تو در كنارم باشي دنيا را در قفسي مي گذارم و از سقف ايوان آويزان مي كنم اگر تو مرا به خانه ات راه دهي همه جنگلها را در گلدان كوچكي مي كارم ۰۰۰

خدايا چي مي شد  اگر گاهي چند دقيقه با من زير بارانهاي پياپي  قدم مي زدي؟چه مي شد اگر در روزهاي كه دلم سخت گرفته بود دفتر شعرم را مي خواندي؟مرا بپذير!با همين لباسهاي ساده چرك الود با همين دستهايي كه از شدت گناه كبود شده است با همين واژه هاي كه گاه زبانشان مي گيرد با همين دلي كه علي رغم بدي هاييش دوست دارد در شبانه روز پنج بار صدايش را بشويد و روبروي تو بایستد

وقت راغنیمت دان

 

  به ساعتت نگاه كن فقط چند دقيقه به وداع مانده است چند دقيقه ديگر به ابديت ميرسيم چند فصل از زندگي را خوانده اي؟ فرصتي نيست ممكن است مهرباني قضا شود.بيا از خودمان فاصله بگيريم و روحمان را زير باران بگذاريم من دستهايم را گم كرده ام وتو چشمات را در شبستان جا گذاشته اي.  من ميان بيشه هاي سكوت گم شده ام و تو هر چه ميدوي به جاده ها نميرسي .

بيا روشن شويم مثل كبوتراني كه در سحرگاهان به دنيا  ميايند.بيا مثل بغضهاي نا شكفته مقدمه گريه باشيم

بيا  اگر رودخانه نيستيم مثل سنگهاي هميشه خيس  در متن رودخانه ها زندگي كنيم.

ثانيه ها ميگذرند و محو ميشوند دلها ميگذرند و خاموش ميشوند .من تو ميگذريم و كلمه اي ميشويم كه فردا از يادها ميرود.

به ساعتت نگاه كن عقربه ها در پي زمان ميدوند فقط چند لحظه به ديدار مانده است فر شته اي ميايد ديوارها كنار ميروند پنجره ها پي در پي ميرويند تو اما سنگين شده اي انگار به زمين چسبيده اي به هر طرف رو ميكني بجز غبار به كف نمي اوري فرشته بال ميزند و نزديكتر ميايدچند قطره در چشمات ميريزد ناگهان دنيا زير و رو مي شود سنگها  برايت اواز ميخوانند گلها  كاسه هايت را پر از گلاب ميكنند و بهار خرامان از خم كوچه برايت دست  تكان مي دهد

فرشته بيكار

 
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

معبد هستي

 

 

درون معبد هستي
بشر در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش هستی سوز
 به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ
نگاهي مي كند سوي خدا از آرزو لبريز
به زاري از ته دل يك دلم ميخواست ميگويد
شب و روزش دريغ رفته و ايكاش آينده است
من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است
زمين و آسمانم نورباران است
كبوترهاي رنگين بال خواهش ها
بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند
صفاي معبد هستي تماشايي است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزد
 جهان در خواب تنها من در اين معبد /در اين محراب
دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند
 كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم
از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم
در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم
 كه كاخ صد ستون كبريا لرزد
مگر يك شب ازين شبها ي بي فرجام ز يك فرياد بي هنگام
به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
 دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود
 خدا با بنده هايش مهربان تر بود
 ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود
 دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت
 كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير ز
درد خويشتن آگاه مي كردند
چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد
چه شيرين است
 اما من دلم ميخواست
اهل زور و زر ناگاه ز هر سو راه مردمرا نمي بستند
و زنجير خدا را برنمي چيدند
دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود
دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند
 طمع در مال يكديگر نمي بستند مراد خويش را درنامرادي هاي يكديگر نمي جستند
 ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي كردند
چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند
 چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است
چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است
 چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
 دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نميماند
خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس ميكرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان ميداد
دلم ميخواست عشقم را نمي كشتند
 صفاي آرزويم را كه چون خورشيدتابان بود ميديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپرنمي كردند
به باد نامرادي ها نمي دادند به صد ياري نمي خواندند به صد خواري نمي راندند
 چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند
دلم ميخواست يك بار دگر او را كنار خويشتن مي ديدم
به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم
دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد
شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميكرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد
دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميكرد
دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت پليدي ها و زشتي ها به زير خاك ميماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد
 بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام پرستو هاي مهر و دوستي پرواز ميكردند
 به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميكرد
 مگو اين ‌آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نميريزد
 بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم
به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

 زنده یادفريدون مشيری

گاه می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس می گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسی می شنوی، روی تو را

                            كاشكی می ديدم .

شانه بالا زدنت را -
بی قيد
-

و تكان دادن دستت كه-
مهم نيست زياد
-

و تكان دادن سر را كه ، عجيب ،

                     عاقبت مرد ؟ -افسوس !

                             كاشكی می ديدم !

من به خود می گويم :

           چه كسی باور كرد

           جنگل جان مراآتش عشق توخاكستر كرد ؟

 

 

دلم تنگ است و رد پاي احساسي نمي بينم

 

آتش قبر

 

 

تو  در من  مرده ای  این سینه  گور  توست

گنهکاری که هردم آتش از قبر تو می خیزد

برای  آخر بار

 

 

برای بار آخر 

سی مرغ

نه سیمرغ...

ازجغرافیای وهم گذشتند.

سی .... مرغ ..... متضاد!

(تو در خویش خلاصه میشوی)

ازابرهای افترا تگرگ میبارد.

سایه ی چیزی

    زیرپایت دفن میشود.

         خراشی عمیق برسیب گناه

                                          وآدمی

                                                  که

                                                    حوایش را میجوید.

                                                                     " محمد قائدی"

دردمشترک

 

 

درد فردوسی درد شکستن درفش کاویانی و تخت و تاج کیانی و بر باد رفتن تخمه های ساسانی است و من درد دیگری دارم ،درد روحی که در کالبدی زندانی است ، درد انسانی که عالم برایش کم است ، و با این همه از لحظه ای آنچنان که بخواهد ، از گفتگویی با آنکه می خواهد ، از گفتن آنچه می خواهد ، محرومش کردند

......

می خواست کسی را دوست بدارد ، امانش را از دستش گرفتند

می خواست در دنیای بلند اندیشه ها یش پرواز کند و با نبوغ های بزرگ هم آواز شود ، با چند اسب بارکش به گاریش بستند ،

 می خواست از اندیشه هایش بگوید نمی فهمند،از عقیده هایش بگوید نمی گذارند ........

هر چه می خواست نشد و هر چه نمی خواست شد

                                                                          گفتگوهای تنهایی " دکتر علی شریعتی "

 

پرواز

 

 

ساعت حوالی   ۷:۳۰ صبح است ومن طبق عادت روزانه در فاصله منزل تا دفتر کارم پیچ رادیو رابازکرده وبه شبکه جوان گوش می دهم  این جمله رامی شنوم به دلم می نشیند مفهوم عمیقی دارد:

((درنگاه کسی که پرواز رانمی فهمد/ هرچه اوج بگیری  کوچکتر می شوی ))

 

آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقاً به خدا عشق مي ورزيد. روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا نداشت از او پرسيد: «تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و بيماري نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟»
آهنگر سر به زير آورد و گفت:«وقتي كه مي خواهم وسيله اي آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم. سپس آن را روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد. اگر به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر نه آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج قرار ده اما كنار نگذار!»

كار با عشق

 

 

و اكنون با تو بگويم كه كار با عشق چيست؟: كار با عشق آن است كه پارچه اي را ببافي بدين اميد كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد. كار با عشق آن است كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني بدين اميد كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد. كار با عشق آن است كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آنرا با لذت درو كني چنانكه گويي معشوق تو آنرا تناول خواهد كرد و بالاخره كار با عشق آن است كه هرچيز را با نفس خويش جان دهي و بداني كه پاكان و قديسان عالم به تو مي نگرند.

                                                                        «جبران خليل جبران»

 

 

گاهي در قعر تنهايي / به خود مي گوييم كه آيا واقعاً زندگي ارزش اين همه تلاش و تقلا را دارد ؟ و ناگهان در همان روزها با كسي آشنا مي شويم كه ما را بر فراز ابرها پرواز مي دهد و زندگي ما را دگرگون مي سازد . زندگي اينگونه است ، هميشه سردترين و تاريكترين لحظه درست قبل از سپيده است ، اما اگر خود را از سقوط و نوميدي حفظ كنيم پاداش ها به زودي سرازير  مي شوند .
 
كوزه ي چشم حريصان پر نشد
تا صدف  قانع نشد  پر در نشد
 

بارالهي

 

 

بارالهي ، تو روح بزرگي ، روحي كه صدايت را در بادها مي شنوم تو را از آهنگ قلب خود احساس مي كنم ، زيبايي تو ، به هستي زيبايي مي بخشد . چشم من ، وجود من ، آن را احساس مي كند . بارالهي از درون قلب خود تو را مي خوانم مرا بشنو !
 
                                          هرچه گويم عشق را   شرح و بيان
                                          چون به عشق آيم خجل گردم از آن