تو می دانی ، من هم می دانم

که  راه ما دارد از هم جدا می شود
تو در خاطرات من زنده خواهی بود، حتی بعد از رفتنت
هیچگاه خداحافظی نکن
 
با اینکه خوشی هایمان از دست رفته است
الان فقط یک غم وجود دارد که نخواهد رفت
من سعی کردم این را بفهمم، سعی کردم دلیلی برایش بیابم
ولی این دل به گونه ای است که انگار نمی خواهد آرامش پیدا کند
اینها اشک هستند یا شراره آتش ؟
 
که  انگار ( به جای اشک) باران آتش از چشمانم می بارد
 
فصل ها می آیند و می روند
اما انگار فصل درد و رنج تمامی ندارد
رنگ های بیچارگی بسیار عمیق ( پررنگ) است
و در طی قرن ها کمرنگ نمی شود
کسی چه می داند چه اتفاقی قرار است بیفتد
و ما دیگر چه چیزهایی را باید تحمل کنیم
هیچگاه خداحافظی نکن

دلخوشی هاکم نیست

 سیب هست
ایمان هست
آری آری تاشقایق هست/ زندگی بایدکرد
 
ای خدای بزرگ ، کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن کسی  که دیشب در خیابان راه ما را بست، مادر تنهایی بود که آن روز بعد از نه ساعت کار،می راند که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کندبه درس بچه ها برسد، رخت ها را بشوید و چند دقیقۀ با ارزش را کنار فرزندانش بگذراند
خداوندا  کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن مرد جوان ژنده پوش بی تفاوتی که تنش را خالکوبی کرده / شاگرد مدرسۀ مضطرب نوزده ساله ای بود که همۀ حواسش در پی امتحانات نهایی اش بود و می ترسید نتواند برای ترم بعد وام ( تحصیلی ) بگیرد و مخارج تحصیلاتش را بپردازد
خدایا به یادمان بیاور که این آدم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته ( !و گدایی می کند ) در حالی که باید کار کند اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم آن را دروحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم  
  الهی  کمکمان کن تا به خاطر بیاوریم آن زوج پیری که آهسته و با زحمت در راهروی فروشگاه ( ضمن سد کردن راه دیگران ) قدم می زنند و از لحظات خود بهترین استفاده را می برند ( اگر چه نتیجۀ آزمایش های هفتۀ قبل زن نشانگر این بود که آخرین سال خرید مشترک آن دو خواهد بود و می خواهند) که این لحظه های آخر را با هم مزه مزه کنند .
ای خدای بزرگ  هر روز به یادمان بیاور که از همۀ نعمتهایی ،که به ما ارزانی داشته ای، بالاترین آن محبت است .اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم .خدایا دلهایمان را بگشا، نه فقط به روی نزدیکانمان، بلکه به روی همۀ انسان ها  
.یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم
.یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم
از کتاب یک دعای متفاوت

 

 

تا حالا کفشاتو نگاه کردی؟ 2 تا عاشق 2 همراه که بی هم میمیرن
با هم خاکی میشن بدون هم زیر بارون نمیرن
کاش آدما کمی از کفشاشون یاد بگیرن

 

ماجـــرا  کم  کن  و بازآ  که  مرا  مردم  چشم

خرقه از سر به در افکند وبه شکرانه بسوخت

 

 

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

 

  

   دخترم جرالدین! از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر پرشکوه" شانزه لیزه"...؟ این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه نقش آن دختر زیبای حاکم است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین! در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان.

من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد. به آسمانها برو. ولی گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کنند: من خود یکی از ایشان بوده ام. جرالدین! دخترم! تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گرفت داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند.

با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است:" چاپلین". جرالدین! دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر" شانزه لیزه" بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند را بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی. دخترم! جرالدین! گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من هم از آنان هستم. تو واقعا یکی از آنان هستی. نه بیشتر! هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو- چالاک تر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر" شانزه لیزه" خبری نیست.

دخترم! جرالدین! چکی سفید امضاء برایت فرستاده ام که هرچه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هروقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو" سومین از آن من نیست. این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هرلحظه برای بندبازان روی ریسمان بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم! این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم! جرالدین! پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد آن روز است که بندبازی ناشی خواهد بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند. از این رو و دل به زر و زیور مبند.

بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن" یکدلی" است شایسته تر است تا من. دخترم! هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد دختری ناخن پای خود را برای آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست!

حرفهای بسیاری برای تو دارم. ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم.

انسان باش پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن- صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

باران بهانه است

 

نسیمی از هوای خنک استغنا:

 

(به نگاهم بیا

         هرشبی را که هوای زمین داری !

                                           باران بهانه است !

                                                     بوسه آسمان را برسان ....)

نقل یک ایمیل زیبا:
 
  دیروز داشتم قصه چوپان دروغگو و بعضی از داستانهای کتاب فارسی ابتدایی  را به خواهر زادم میگفتم که گفت پس چرا ما تو کتابمون این قصه را نداشتیم من هم این جواب را دادم .
( از همه نویسندهای کتب درسی معذرت میخواهم )
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
یادش بخیر داستان حسنک کجایی ُتصمیم کبریُ میهمان ناخوانده (کوکب خانم) دهقان فداکارو پتروس همیشه از روی اینها مشق و دیکته می نوشتیم و  حالا اینها شاید فقط قصه باشد برای ما تا با گفتن اینها کوچکتر ها را  سرگرم کنیم

سودای عشق

هــرکه عاشق نیست درعالم مباد

سایه ی عشق از سر ما  کم مباد

 

 

 

جوانی مسلمان در دهکده ی خویش آسوده می زیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان به دیدارش آمد. به او گفت: «اخلاص تو شایسته ی پاداشی بزرگ است. آمده ام تا به تو مژده دهم که به زودی امام شهر خواهی شد و بر همه ی مومنین سروری خواهی یافت، به شرط آنکه با من پیمان بندی که همه ی عمر با زنان سر و کار نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری

جوان، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سر مست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هرچند که سر پرست بیت المال به حسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از آن را به جیب می ریخت.

اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق به کار نمی آید. هر روز صبح می گفت که درین سودا مغبون شده است. آخر یک روز اَمینه ی زیبا را دید که چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت. دل در بند مهر او بست و گفت: «خدا حافظ زندگانی با شکوه و جلال! خدا حافظ ای بندگی پر احترام! من به دهکده ی خود باز می گردم، زیرا دیگر از مال دنیا به جز اَمینه ی زیبا چیزی نمی خواهم

فرشته بار دیگر به نزد او آمد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته به او گفت: « نظری به محبوبه ی من افکن تا ببینی که چسان درین سودا مغبونم کرده بودی، سود خویش را از سودا بر گیر و به حال خویشم گذار، که هرچه را به جز اَمینه باشد به تو می بخشم. حتی به بهشت هم بی اَمینه نمی روم


از: فرانسواماری ولتر

 

*  انسانهای خوشبخت/ فریاد خوشبختی سرنمی دهند. بلکه انسانهایی که نقاب خوشبختی به چهره دارند آواز دهل سر می دهند.

*  بعضی ها داخل منزلشان تاریک است و بیرون از منزل را چراغانی می کنند.!

 

 

قطره دریاست چو پیش  دریاست

 ورنه آن  قطــره  و دریا  دریاست

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست
.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت
.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما
...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست
.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را
.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است
.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

هوای خنک استغنا

 

 

 

آنکه هلاک من همی خواهدومن سلامتش

جزبه نظر نمی رسد  حسرت سرو قامتش

 

 

این ابیات پرشور وآثارمنثور / هوای خنکی است که از وادی استغنا می وزد/ همان وادی ای  که تا گذشته ای نه چندان دورانفاس خوشش بوی  کسی می آورد وخنکای استغنایش معبدهستی را همچو وادی ایمن  سردوسلامت  ساخته بود.

چه می دانم شاید حکم ازلی این بود  ( کان شاهدبازاری وین پرده نشین باشد) :

 

 

"

چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست

برآمد خنده یی خوش بر غرور کامگاران زد

 

از آن ساعت که جام می به  دست او مشرف شد

زمانه ساغر شادی به یاد می گساران زد

                                 

 

هجر ، رنج می آفریند و مطلوب رنج ، درد است و درد باب کمال !!

درد بود بی چشمان بهار جام مستی نوشیدن و

تبسم غرور را هدیه بی دلی خویش نمودن !

شمس ماراست و بندگی غیر نشاید !

این طرفه نگارِ کودک دل است و دلگد خورده گِل وجود !

 

 

 

 

زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع

 

ساحت مقدس نور ، حرم آفتاب مشرقی دور ، در جشن سکوت شکست ...

دگر دلی نماند و تاجی و غروری .......

همه صفا و جوی و لعل جانان بود و سماء بر سر سفره صبر خویش ...

 

 

 

هوا مسیح گشت و باد نافه گشای

 

که چنین بود عهد لایزالی ، به نجابت کوشیدن و به عشق هماره تشنه بودن

و جام را در جرعه جرعه سکوت نفس کشیدن که آنجا

نوا اوست و طرب اوست و همه اوست

و زبان را یارای ابراز نیست ، مگر شبی  به نگاهی ، آهی ... همه آن شود ....

 

 

این ابیات نغز وشیرین اثر شاعرشوریده وشیدا و ادیب فرهیخته وتوانا استادعسگرشاهی اردبیلی مولف کتاب وزین (تا قاف اندیشه) می باشد ابیاتی لطیف وشیرین  که باقرائت خاص حضرت ایشان حلاوتی  دوچندان می یابد 

زلف پرچين وپرشکن داری

 فتنه ای قصد جان من داری

هرپــــــری رانباشدآن پيکر

 جای جان هم مگربدن داری

ازگــــريبان زرکشت پيداست 

محشــــــری زيرپيرهن داری

کاش دانی که محشری ديگر  

 دردل بينـــــــــوای من داری

دل به ابروی وچشم میدزدی  

  راهـــــزن پشت راهزن داری

شکوه بردم به چين زلفت گفت   

 هرچه داری زخويشتن داری

می خــرامی اگرچه بااغيار 

 دردل شاهی ات وطن داری 

زنده یاداستادعبدالحسین زرین کوب

 

....ازشمار خرد  هزاران بیش

      استاد دكتر عبدالحسین زرین کوب، اديب، مورخ، اسلام‌شناس، ايران‌شناس، محقّق و نويسندة بزرگ معاصر در 27 اسفندماة 1301 هجری شمسی در بروجرد ، چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را در همان شهر به پايان رساند. سپس در كنار تحصيل در دورة ميانه به تشويق و ترغيب پدر كه مردي متشرّع و ديندار بود، اوقات فراغت را صرف فراگيري علوم ديني و حوزوي نمود؛ و ضمن تحصيل فقه و تفسير و ادبيّات عرب، به شعر عربي هم علاقه‌مند شد. گرچه تا پايان سال پنجم متوسطه، در رشتة علمي تحصيل مي‌كرد، با اين حال كمتر كتاب تاريخ و فلسفه و ادبيّاتي بود كه به زبان فارسي منتشر شده باشد، و او آن را مطالعه نكرده باشد. به دنبال تعطيلي كلاس ششم متوسطه دبيرستان شهر، براي ادامة تحصيل به تهران رفت. امّا اين بار رشتة ادبي را برگزيد و در سال 1319 ه‍ . ش. تحصيلات دبيرستاني را به پايان برد، و با وجود آنكه كتابهاي سالهاي چهارم و پنجم متوسطة ادبي را قبلاً نخوانده بود، در ميان دانش‌آموزان رشتة ادبي سراسر كشور رتبة دوّم را به دست آورد.
در آذرماه سال 1320 ه‍ . ش. كه بعد از حادثة شهريور همان سال، دانشگاه مجدّداً افتتاح شده بود، در امتحان ورودي دانشكدة حقوق شركت كرد. با آنكه پس از كسب رتبة اوّل، در دانشكده ثبت‌نام هم كرده بود، امّا به الزام پدر، ناچار به ترك تهران شد. در همان ايّام، علي اكبر دهخدا كه رياست دانشكدة حقوق را به عهده داشت، از اينكه چنين دانشجوي فاضلي را از دست مي‌داد، اظهار تأسّف كرده بود. بنابراين زرّين‌كو ب به زادگاه خود بازگشت، و در خرّم‌آباد و بعد در بروجرد به كار معلّمي پرداخت، كاري كه به تدريج علاقة جدّي بدان پيدا كرد و به قول استاد، عشق دوران زندگي او شد. در دوران معلّمي، از تاريخ و جغرافيا و ادبيّات فارسي گرفته؛ تا عربي و فلسفه و زبان خارجي، و حتّي رياضي و فيزيك و علم الحيات، همه را تدريس كرد؛ و اين همه، البتّه حوزة وسيع مطالعات و زمينه‌هاي گسترده فكري او را حتّي از روزگار جواني، نشان مي‌دهد .
در ايّام تحصيل در تهران ، چندي نزد حاج شيخ ابوالحسن شعراني به تلمذ پرداخت و با مباحث حكمت و فلسفه، آشنايي بيشتر يافت. از همان روزگار، با فلسفه‌هاي معاصر غربي نيز آشنا و بعد به مطالعه درباب تصوّف نيز علاقه‌مند شد. استاد كه از قبل، با زبانهاي عربي، فرانسوي و انگليسي آشنا شده بود؛ در سالهاي جنگ دوّم جهاني، با كمك بعضي از صاحب منصبان ايتاليايي و آلماني كه در آن ايّام در ايران به سرمي‌بردند، به آموزش اين دو زبان پرداخت.
در سال 1323 ه‍ . ش. نخستين كتاب او به نام «فلسفة شعر يا تاريخ تطوّر شعر و شاعري در ايران » در بروجرد منتشر شد، در حالي كه در اين هنگام، حدود چهار سال يا كمي بيشتر از تاريخ تأليف آن مي‌گذشت .
سرانجام اشتياق به تحصيل بار ديگر او را به دانشگاه كشاند. در سال 1324 ه‍ . ش. پس از آنكه در امتحان ورودي دانشكدة علوم معقول و منقول، و دانشكدة ادبيّات ـ هر دو ـ حايز رتبة اوّل شده بود، وارد رشتة ادبيّات فارسي دانشگاه تهران شد. به هر تقدير، عبدالحسين زرّين‌كو ب در سال 1327 ه‍ . ش. به عنوان دانشجوي رتبة اوّل، از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد و سال بعد وارد دورة دكتري رشتة ادبيّات دانشگاه تهران گرديد. وي كه از زمان شروع تحصيلات دانشگاهي، به عنوان دبير در دبيرستانهاي تهران به تدريس پرداخته بود، از سال 1328 ه‍ . ش. سردبيري مجلّة هفتگي مهرگان را نيز عهده‌دار شد كه با وجود وقفه‌هايي، اين كار مطبوعاتي را تا پنج سال ادامه داد.
در سال 1330 ه‍ . ش. در كنار عدّه‌اي ديگر از فضلاي عصر همچون عبّاس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي ، محمّد معين ، پرويز ناتل خانلري ، غلامحسين صدّيقي و عبّاس زرياب ، براي مشاركت در طرح ترجمة مقالات دائرة المعارف اسلام (ج 1) چاپ هلند ، دعوت شد؛ كاري كه به هر حال ناتمام ماند، امّا براي استاد تجربة مفيدي شد كه بعدها آن را در كار تأليف مقالات مربوط به ويرايش جديد دائرة المعارف اسلام (ج 2) و نيز دائرة المعارف فارسي (زير نظر دكتر غلامحسين مصاحب ) بكارآورد.
پس از ازدواج با دكتر قمر آريان، همدرس دانشكده (1332 ه‍ . ش.)، در سال 1334 ه‍ . ش. از رسالة دكتري خود، با عنوان ”نقدالشعر، تاريخ و اصول آن “ كه زير نظر بديع‌الزمان فروزانفر تأليف شده بود، با موفقيت دفاع كرد. پس از مدّت كوتاهي، از سوي استاد فروزانفر براي تدريس در دانشكدة علوم معقول و منقول دعوت شد و در سال 1335 [8] ه‍ . ش. با رتبة دانشياري، كار خود را در دانشگاه تهران آغاز كرد، و به تدريس تاريخ اسلام، تاريخ اديان، تاريخ كلام و مجادلات فرق، تاريخ تصوّف اسلامي و تاريخ علوم پرداخت. در همين سال براي مدّت كوتاهي نيز امور مربوط به انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب را به عهده گرفت. پس از دريافت رتبة استادي دانشگاه تهران (1339 [9] ه‍ . ش.)، دكتر زرّين‌كو ب چندي نيز در دانشسراي عالي تهران، و دورة دكتري ادبيّات فارسي دانشگاه تهران، و نيز در دانشكدة هنرهاي دراماتيك به تدریس پرداخت. مدّتي هم در مؤسّسة لغت فرانكلين ، با مجتبي مينوي به همكاري مشغول شد. در اين ميان، يك چند سردبيري مجلّة راهنماي كتاب را پذيرفت (1342 ه‍ . ش.)، و فصل خاصي براي ارائة ادبيّات معاصر ايران ، در مجلّه به وجود آورد. با اين حال، همكاري وي با نشريات ادواري داخلي، بدينجا محدود نمي‌شود و فعّاليت علمي استاد در انتشار مجلاتي همچون سخن ، يغما ، جهان نو ، دانش ، علم و زندگي ، مهر و فرهنگ ايران زمين ، چشمگير است .
در سالهاي 1347 تا 1349 ه‍ . ش. در امريكا به عنوان استاد ميهمان در دانشگاه‌هاي كاليفرنيا و پرينستون به تدريس تاريخ ايران و تاريخ تصوّف پرداخت؛ و از فرصت به دست آمده براي فراگيري زبان اسپانيايي بهره‌جست. پس از بازگشت به ايران (1349 ه‍ . ش.)، استاد به دانشكدة ادبيّات و علوم انساني دانشگاه تهران انتقال يافت و در دو گروه تاريخ و ادبيّات مشغول به كار شد. در فاصلة سالهاي 1355 تا 1356 [11] ه‍ . ش. وي مديريت گروه ادبيّات فارسي دانشگاه تهران را پذيرفت. در اين دورة كوتاه يك ساله، برنامة جديدي براي گروه ادبيّات تنظيم نمود كه تهيّة آن مدّت چندين ماه به طول انجاميد و در آن، از تمام برنامه‌هاي مشابه در گروه‌هاي ادبيّات، در دانشگاه‌هاي بزرگ جهان استفاده شد .
وي در سالهاي 1360 تا 1362 ه‍ . ش. در فرانسه به سربرده بود؛ كه حاصل آن، تحقيقات و تتبّعات دقيق در باب آثار مولوي است. در سالهاي اخير نيز، سازمان نقشه‌برداري كشور براي تدوين «اطلس تاريخ ايران » و مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامي هر يك به نوبة خويش، همكاري استاد زرّين‌كو ب را براي خود غنيمتي گرانبها يافته بودند. در تمام اين سالها، دكتر زرّين‌كو ب عمر را به مطالعه، تدريس، تحقيق و تأليف گذرانده، و با ساده‌زيستي، هيچگاه خود را گرفتار و وسوسة اشتغال به كارهاي غيرعلمي نکرده بود. ده‌ها كتاب و صدها مقاله كه در رشته‌هاي مختلف از او نشريافته، نشان مي‌دهد كه اين دانشورِ بي‌ملال و خستگي ناپذير، هرگز از راهي كه برگزيده، منحرف نشده است، استاد سفرهاي علمي متعدّدي را به اروپا، امريكا ، جمهوريهاي شوروي (سابق) هند، پاكستان و كشورهاي عربي، براي ديدار از كتابخانه‌ها، موزه‌ها و مؤسّسات علمي، و تهيّة عكس از بعضي از نسخه‌هاي خطّي فارسي و عربي، داشته است. طي همين سفرها، وي با جمعي از دانشمندان و نويسندگان بزرگ ايراني و خارجي آشنايي نزديك يافت كه به غير از فضلاي ايراني؛ سيّد محمّد علي جمال‌زاد ه، آقا بزرگ علوي ، و تور خان گنجه‌ا ي در اين ميان بايد از هانري ماسه ، ولاديمير مينورسكي ، گوستا و فن گرونه باوم ، هرولد بيلي ، والتر برونوهيننگ ، فيليپ حتّي، برنارد لوييس ، والتر هينتس نام برد.
دكتر زرّين‌كو ب در بسياري از مجامع و مجالسي علمي جهاني شركت جسته و به عنوان نمايندة ايران ، به ايراد سخنراني پرداخته است. از اين ميان مي‌توان به پنجمين كنگرة اسلامي در بغداد ، بيست و ششمين كنگرة بين‌المللي شرق‌شناسان در دهلي‌نو، كنگرة بين‌المللي علوم تاريخ در وين ، كنگرة تاريخ اديان در ژنو ، مجلس بزرگداشت حافظ شيرازي در دوشنبه تاجيكستان ، كنگرة بزرگداشت نظامي گنجوي در ايتاليا و بعداً در امريكا ، مجمع عمومي سردبيران طرح تاريخ تمدّن اقوام آسياي مركزي در پاريس ، كنگرة بزرگداشت مولوي در مونيخ ، كنگرة جهاني بزرگداشت خواجوي كرماني در كرمان ، و كنگرة همكاريهاي اقوام آسياي مركزي در تهران نام برد .
اگر اين حكم سر لوئيس نى ميه مورخ شهير قرن 20 انگليسى را بپذيريم كه: «مورخ بزرگ كسى است كه بعد از او هيچ كس نتواند بدون اين كه او را به حساب بگيرد تاريخ بنويسد...» درمی یابیم که مرحوم دكتر زرين كوب مصداق بارز اين سخن نيكوى مورخ انگليسى است. آثارى كه اين مورخ ايرانى در حوزه تاريخ نگارى خلق كرد تا ساليان متمادى منبعى غنی براى جويندگان علم و حقيقت در اين حوزه است.
ذهن خلّاق، حافظة فوق‌العاده، دانش وسيع و حيرت‌آور، و قلم تواناي استاد، براي دانشمندان و پژوهشگران خارجي نيز به خوبي شناخته شده است، تا آنجا كه از او براي تأليف فصلي از تاريخ ايران ِ دانشگاه كمبريج (ج 4)، و تأليف مقالات متعدّد در چاپِ جديد دائرة المعارف اسلام (هلند )، دعوت به عمل آمد. به علاوه، وي به عنوان پژوهشگر بزرگ آثار مولانا جلال‌الدّين، در كنگرة مونيخ كه براي بزرگداشت اين عارف و شاعر بزرگ ايراني برگزار شده بود (1374 ه‍ . ش.)، به عنوان دبير ايراني كنگره انتخاب شد.
استاد زرّين‌كوب كه در زمستان 1377 [15] ه‍ . ش. براي انجام برخي معالجات پزشكي عازم امريكا شد، و پيش از آن هم از كار تأليف كتاب «شعلة طور » دربارة زندگي و انديشة حلّاج فراغت حاصل كرده بود، در ايّام آن اقامت اجباري، توفيق يافت تا در بستر بيماري و رنجوري، يادداشتهاي خود را دربارة عطّار نيشابوري به صورت كتابي تازه تحت عنوان «صداي بال سيمرغ » تدوين و تنظيم نمايد.
آراي ديگران درباره به زرّين‌كو ب
عموم محققان در جامعه ما زرين كوب را با اوصافى چون اديب، شاعر، مورخ، اسلام شناس، زبان شناس، و... مى شناسند. عبدالكريم سروش در مدح اين مرد فرزانه نوشته است: «من به عمر خويش مردى به پُردانى و پرخوانى و تواضع زرين كوب كمتر ديده ام.»
دوستانش درباره فعّاليت و رغبت او به یادگیری زبان فرانسه و زبانهاي ديگر خیلی سخن گفته اند. اما شرح پایداری او برای کسب دانش از همه جالب تر است .
آقاي سيّد جعفر شهيدي دربارة او مي‌نويسد:
هيچ حادثه‌اي هر چند تحمّل آن دشوار باشد او را از كار تحقيق باز نمي‌دارد. در اين ساليان، مصيبتهاي سختي را ديد از فقدان برادر (دكتر حميد زرّين‌كو ب، احمد زرّين‌كو ب، خليل زرّين‌كو ب) بيماري، عمل جرّاحي، امّا او با ايمان راسخي كه دارد از تألیف و تدوین و تدريس دست برنمي‌دارد.
دكتر قمر آريان، همسر استاد دربارة نوع سلوک او نوشته است:
”از همان آغاز سالهاي آشنايي او را يك دانشجوي واقعي يافتم، دقيق پركار و در عين حال محجوب و متواضع، هنوز مثل همان سالهاي آغاز عمر غالباً آرام مهربان و بي‌سر و صداست. وقتي هم به جوش مي‌آيد و دچار خشم و خروش مي‌شود به زودي به آرامش عادي برمي‌گردد و در اندك زمان خشم و خروش خود را فراموش مي‌كند... يك چيزش امّا هيچ عوض نشده است. بي‌نظمي و شلوغي نوميد كننده‌اي كه در كارهايش هست، هنوز مثل بچّه مدرسه‌اي‌ها دايم كاغذ و قلمش را گم مي‌كند، مثل شاگردان دبستاتي دايم دنبال يادداشتها و دفترهاي گمشده‌اش مي‌گردد؛ و با دستپاچگي و اضطرابي كه هميشه در اين جستجوها از خود نشان مي‌دهد حوصلة خود، حوصلة من و حوصلة هر كس را كه در خانة ماست، سرمي‌برد. يك عادت ديگرش كه گمان دارم مي‌تواند براي بعضي شاگردانش سرمشق باشد، استغراق شديد او در كارها هست. وقتي در يك موضوع مشغول كارست از تمام وسايل و تمام اوقات ممكن استفاده مي‌كند. يك لحظه فراغت را هم كه در بازگشت از كار به خانه برايش حاصل مي‌شود از دست نمي‌دهد. بارها اتّفاق مي‌افتد كه ميز چيده شده غذا آماده، حتّي مهمان كنار ميز نشسته است و او در يك گوشة ديگر اتاق همچنان آخرين جمله‌اي را كه در زير قلم دارد، دنبال مي‌كند و انگار صدای مرا كه براي چندمين بار او را صدا مي‌زنم نمي‌شنود. در اين گونه اوقات گمان مي‌كنم خودش را بيشتر از من و مهمان خسته مي‌كند. امّا اين استغراق باعث مي‌شود كه در كار خود كمتر دچار اشتباه يا شتاب زدگي شود.»
دكتر زرّين‌كوب يكي از دانشمندان و محقّقان و استادان برجستة ايران بود . به شهادت سایر مشاهیر ایران آثاري كه از او بر جاي‌ مانده است؛ بر غناي زبان و ادبيّات فارسي افزوده است. وی بیش از 40 کتاب و صد‌ها مقاله نوشته است.
موضوع اساسي تحقيقات او تاريخ ايران ، تاريخ فرهنگ و ادب اسلامي و تصوّف و عرفان است. به علاوه در ابتداي كار علاقة خاصي به مسايل مربوط به نقد ادبي و ادبيّات تطبيقي نشان داده است كه زمينه تعدادي از تأليفات وي نيز هست. زندگي و انديشة امام غزالي ، جستجو در تاريخ تصوّف ايران دو اثر نسبتا مفصّل است. زمينة اصلي كارش نقد ادبي و تاريخ است امّا در «از كوچة رندان »، و «ارزش ميراث صوفيه » تصوّف را در ترازو مي‌گذارد. ذهن دقيق استاد زرّين‌كو ب او را بر اين مي‌دارد كه پديده‌هاي اجتماعي را بر ترازوي حسّاس نقد بسنجد. از اينروست كه علاوه بر كتاب «از كوچة رندان» در كتاب «ارزش ميراث صوفيه»اش به يك مبحث مفصّل برمي‌خوريم به نام «تصوّف در ترازو» اين ترازو كه با آن تاريخ تصوّف را مي‌توان سنجيد بايد دقيق‌ترين ترازو باشد زيرا كميت و مقدار را در آن راه نيست. برقراركردن ارتباط درست و دلپذير ميان مفاهيم تاريخي و ادبي يكي از خصوصيات قلم و بيان زرّين‌كو ب است.
سال هاى پايانى عمر زرين كوب به گزارش ايرج افشار اينگونه گذشت: «در اين هشت سال (۱۳۷۸- ۱۳۷۱) زرين كوب به تدريس دانشگاهى معهود خود ادامه مى داد. عضويت هيات امناى فرهنگسراى فردوسى را پذيرفت. دعوت سازمان نقشه بردارى كشور را براى تهيه متن تاريخى اطلس تاريخى ايران اجابت كرد. از سال ۱۳۷۵ به عضويت شوراى عالى علمى مركزى دايره المعارف بزرگ اسلامى درآمد. همچنين عضو شوراى مشاوران كتابخانه ملى بود. كتابخانه خود را در اين دوران، به شهر بروجرد اهدا كرد. باز چند سفر براى سخنرانى به ممالك مختلف و از جمله به شهر هاى ايران رفت. ولى سفر هاى عمده اش براى رهايى از بيمارى هاى قلب و چشم و پروستات بود. چند بار خود را به نيش تيغ جراحان سپرد. دو سال پايان عمر را دچار گرفتار ى هاى بدنى ناگوار و دشوار و بحران بيمارى هاى مذكور بود. در يك سال آخر دستش و فكرش از خدمت كردن به فرهنگ ايران بازمانده بود. در ۲۴ شهريور ۱۳۷۸ پس از رنج هاى فراوان درگذشت.» (ايرج افشار، نادره كاران)

                        شوراي گسترش زبان فارسي

 
   اگر فرصت داشتم دوباره كودكم را بزرگ كنم به جاي آنكه انگشت اشاره ام رابه طرف او بگيرم دركنارش انگشتهايم را در رنگ فرو مي بردم ونقاشي مي كردم . به جاي غلط گيري به فكر ارتباط بيشتر با اوبودم ، بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم ، سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم و بيشتر به او توجه كنم ، به جاي اصول راه رفتن اصول پرواز كردن ودويدن را با او تمرين مي كردم . از جدي بازي كردن دست برمي داشتم وبازي را جدي مي گرفتم ، در مزارع بيشتر مي دويدم وبه ستارگان خيره مي شدم ، بيشتر در آغوشش مي گرفتم وكمتر به او زور مي گفتم ، كمتر سخت مي گرفتم وبيشتر تائيدش مي كردم  ، اول احترام به خود را در او مي ساختم وبعد خانه وكاشانه را .بيشتر ازآنكه عشق به قدرت را يادش مي دادم قدرت عشق را يادش مي دادم .   
                                                               « رايان لومان »

واماعشق

 

هرکه عاشق نیست درعالم مباد

سایه ی عشق ازسر ما کم  مباد

   خانمي‌  در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.
هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

بازنده یادفریدون مشیری

 

من اینجا ریشه در خاکم .

 

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم .

 

من اینجا تا نفس باقیست می مانم .

 

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم !

 

امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست ،

 

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم !

 

من اینجا روزی آخر از دل این خاک ، با دست تهی

 

                                                               گل بر می افشانم .

 

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ، چون خورشید .

 

سرود فتح می خوانم ،

 

و می دانم

 

تو روزی باز خواهی گشت !

افسانه برش انسان به نر و ماده

شکل انسان نخستین گرد بود.

پشت و پهلوهای او تشکیل دایره ای می داد. چهار دست و چهار پا. یک سر داشت و دو صورت که به چهار جانب نگاه می کرد و بر گردنی گرد قرار داشت و بر ان چهار گوش بود و دستگاه تناسلی هم دو تا داشت. هم می توانست به جلو برود و هم به عقب و نیز می توانست به کمک چهار دست و پایی که داشت مثل چرخ از هر طرف که می خواست بغلطد و به سرعت برود.

انسان سه جنس داشت چون افتاب و ماه و زمین سه تایند. مرد در اصل فرزندخورشید و زن فرزند زمین و قسم سومی که ان را می توانیم نرماده بخوانیم فرزند ماه بود که از ترکیب خورشید و زمین ساخته شده بود.

همه اینها مثل اخلاف خود گرد بودند. قدرتشان شگفت انگیز بود و به خود سخت مغرور بودندتا به جایی که بر ان شدند به خدایان حمله برند.

زیوس پس از مدتی اندیشه راهی به خاطرش رسید و گفت: فکری به خاطر من رسیده است که بر سر این موجودات بلایی بفرستیم که نیروی خود را از دست بدهند. انها را به دو نیم خواهیم کرد تا هم نیرویشان کم شود و هم بر عده پرستندگان بیفزایدو در نتیجه ما از دو سو بهره مند خواهیم شد. انها بر دو پا خواهند ایستاد و راست راه خواهند رفت و اگر باز هم گستاخی کنند بار دیگر انها را به دو نیم خواهیم کرد تا فقط یک پا داشته باشند و ناچار شوند برای راه رفتن بر یک پا بجهند.

وقتی انها را به دو نیم کرد به اپولون دستور دادکه سر نیمه ها را به جلو برگردانند تا اثار بریدگی خود را ببینند واز نخوت و غرورشان بکاهد. اپولون دستور داشت که زخم بریدگی را خوب کند . پوست را از اطراف بکشد و روی شکم جمع کند و ان را مثل دهانه کیسه ای به هم اورد و بر ان گره زند . ناف که بر شکم می بینیم جای این گره است...

بدین طریق انسان نخستین به دو نیمه قسمت شد. چون چنین شد هر نیمه ای پیوسته ارزوی نیمه دیگر را داشت. هر یک نیمه خود را در اغوش می کشید و هر دو در حسرت این بودند که دوباره با هم یکی شوند. نزدیک بود که همه از گرسنگی بمیرند . نیمه ماده به دنبال نیمه ماده خود می گشت و نیمه نر دنبال نیمه نر خود .

 به این ترتیب همه به سوی نابودی رفتند. زیوس چون این دید دلش به حال انها سوخت الات تناسلی انها را به جلو برگردانید تا وقتی نر و ماده یکدیگر را در اغوش می کشند نسل ادامه یابد و یا هر گاه دو نیمه نر یا نیمه ماده با هم گرد ایند از هم بهره مند گردند.

میل به پیوند از ان روز در ما پدید امد. با این پیوند می خواهیم زخم جدایی را شفا دهیم و به اصل خود برگردیم.


                                                  ضیافت افلاطون

   

 دلبر که جان فرسود از او

            کار دلم نگشود از او

                     نومیدنتوان بود از او

                             باشدکه دلداری کند

 

 

  من  می خواهم تنهایی ام را با توقسمت کنم بی آنکه ازچشمانی کنجکاو نگران باشم وبا تو تا دشت شقایق های سرخ بروم . ازمیان واژه های ازلی عبورکنم وازدرخت معنا وهجاهای شکوهمند گلواژه های بکربچینم.همانها که ازشفافیت همچون هوا می درخشند!

دوست دارم رخت بودن ام را به بی نهایتت ای روح متبلور! بیاویزم ونقش خیالم را در جذبه جمالت رها کنم. تحصیل عشق را به پرده تماشا بکشم و آنگاه که به شوق درسبد صدق دست می برید تا سیب اندیشه تان را زیر دندان احساس بفشارید حجم لطیفی ازجان سرخش را به آبهای آسمانی دلتان بریزد!

می خواهم با خودم مشتی آجیل تحلیل بردارم وروی نیمکت چوبین روزگار، پسته تردیدهایم رابشکنم.درفندق کوچک طبع ، اسانس ایمان راذخیره کنم وازشراب نمازهای پاک با مغزگردوهای دعا باسلق های اثیری بسازم تا شما بخاطر بادامهای شورادبی ام ، سکه دلتان را کمی جلا بدهید!

همیشه ودرهرفصل باغچه فکرم راشخم می زنم ودرآن بذر واژه های ناب می پاشم و هربارشما را به تماشای کشف تازه ام به دالان سبزدل می برم تا لذت واژگان بازرسته را به شما نشان دهم و گاهی غبار گلواژه ها را درفضا می تکانم تا خاطره تازه ای روی گونه ناب خیالتان بنشیند!

من برای زیارت چشمه حیات ، ساده ترین اشتیاق را درکوله بارم گذاشته ام واز«شیوا» گلی نامیرا تقاضا کرده ام تا برای نگارآسمانی ام چیزی درچنته داشته باشم!

گاهی به میزبانی اشک می روم ومیهمان مشق های معنوی می شوم. از او می خواهم مرا به سرخی لاله ها معرفی کند! از او می خواهم مرا به خواستگاری حقیقت ببرد... هنوز هم احساس می کنم « در» صدا بسته است وهزارحرف عشق درقلعه ناگفتنی ها اسیرند، ناله شروه به نتیجه نرسیده است وراه محبوب گم شده است... با این همه « انتظار» خسته نیست ومژده نزدیک است فریاد بزند: آن دورها ...چشمها را به خط کنید... اینک! مصلح می آید....

خط سوم

 

(...وآن خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی اوخواندی  و لاغیر

یکی راهم اوخواندی / و هم غیر

یکی را نه او خواندی ونه غیر او

آن -  خط سوم  -  منم که  سخن گویم : نه من دانم ونه غیرمن)

                                                             ازسخنان شمس

 

 

سروهای لب جو / سایه ی پستی دارند

یک سروگردن از این صف زدگان بالا باش

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را

 

فروغی بسطامی1213-۱274

میرزا عباس بسطامی متخلص به «فروغی» فرزند آقا موسی، متولد 1213 در عتبات(کربلا یا نجف) است. او در ساری اقامت داشت. روزگاری نیز در خدمت فتحعلیشاه بود. وی مدتی را نیز در كرمان در خدمت حسنعلی میرزا شجاع السلطنه– كه حامی «قاآنی» نیز بود– گذراند و همین شاهزاده تخلص «فروغی» را، به مناسبت لقب فرزندش، فروغ‌الدوله، به او داد.
فروغی به مجلس عرفا گرایش داشت و قسمت اعظم عمر خود را به ریاضت و درویشی و گوشه‌نشینی گذراند. هنر فروغی در غزل‌سرایی است و روش حافظ و سعدی را در غزل برگزیده است. غزلیات او در نزد معاصرانش نیز زبانزد بود. دیوان فروغی را تا بیست هزار بیت گفته‌اند.

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه مومن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

عمری زهجرت ای مه تاصبدم نخفتم

دعوی ز دیده من   از   اختران  گواهی