غزل

 

برای اینکه بگویم نرفتی از یادم
به جای هدیه برایت غزل فرستادم
هنوز کوچ تو را کوچه کوچه می گریم
که کوچه گردترینم برس به فریادم
چه می شود که بیایی سراغ من گیری
قدم ز لطف گذاری به غصه آبادم
برای تو تو که دلشوره های شیرینی
قسم به عشق برای همیشه فرهادم
قفس برای من پر شکسته زندان نیست
اگر به دیدنم آید دوباره صیادم
مرا شکستی و دل شاد از شکستن من
به شادمانی تو شادمان و دلشادم
سپرده ام دل خود را به دست عشق و خوشم
که موج غم نکند هیچ گاه بنیادم

 

ققنوس؟؟؟

 

 

ققنوس پرنده عجيبي است.ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.منقارش مثل يك ني بلند است ونزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند. چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.

وقتي ققنوس صداها را از خود ايجاد ميكند ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهي هاي دريا تحت تاثير قرار ميگيرند.همه بادهاي وحشي با شنيدن اين موسيقي مدهوش كننده؛ و براي درك بهتر آن سكوت ميكنند.

ققنوس هزار سال زندگي ميكند.او زمان مرگ خود را ميداند و وقتي زمان مرگش فرا رسيد صدها درخت را جمع ميكند و آنها را در يك نقطه آتش ميزند و خودش را به درون اين آتش مياندازد.با هر يك از سوراخهاي منقارش فرياد غم انگيزي از روح خود بر مياورد و به همه اعلام ميكند كه مرده است.سپس همه پرندگان و حيوانات جمع ميشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند.ققنوس آخرين نفس خود را جمع ميكند و بالهاي خود را به هم ميزند تا شعله افروخته تر شود.به زودي شعله و پرنده به تلي از ذغال تبديل ميشوند و از دل اين ذغال گداخته فقط يك جرقه باقي ميماند كه تبديل به يك نوزاد ققنوس ميشود و از آتش بيرون مي آيد.

ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.با اينكه هميشه تنهاست ولي با يك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع ميكند. وقتي به بلوغ كامل رسيد با مرگش زندگي جديدي آغاز ميكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اينكه به خيال همه دارد در آتش ميسوزد و از بين ميرود ولي او عشق را آتش و سوزنده نميپندارد و نميگذارد عشقش از بين برود و از همان عشق هم تولدي دوباره ميابد

 

 

 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می
کند.

نیایش واره ها

 


 
(1)
شب فرو می افتد،
و من تازه می شوم؛
از اشتیاق بارش شبنم.
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم.
ای آفریننده ی شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم.
(2)
تمام حفره های شب را می کاوم؛
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند؛
یک وهم با رؤیاهای سبز
در مزرعه می خواند.
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر
 به گوش می رسد.
(3)
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد.
به یک درخت خیره می شوم،
از سنگ ها توقع دارم
مهربانی را.
باران بر کتفم می بارد،
دست هایم هوا را در آغوش می گیرد؛
شادی، پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر.
گاهی آنقدر واقعیت داری
که من
صدای فروریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم.

 

سلمان هراتی

 

دنیا وآدم ها

 

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت صفحه ای از روزنامه را –که نقشه ی جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:

   -"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟" و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دیدم دنیا هم دوباره ساخته شده .

اما نمی شود…

 


دلتنگ باتوبودنم امانمی شود

بغضی نشسته توی دلم وانمی شود

چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزارجمله که معنا نمی شود

این هم قلم.دوبال برای خودت بکش

یامی شودکه پربکشی یانمی شود

هی فکرمیکنم که غزل دست وپا کنم

دستم به احترام قلم پانمی شود

خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی

من مانده ام چرامن وتو مانمی شود؟

من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

وقت مرورآب وبابانمی شود

خانم اجازه من بلدم بخشتان کنم

خورشید. نه. ستاره. نه. اینهانمی شود

خانم اجازه روی لبم بود.غیب شد

مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود

من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید

فرداجواب می دهم.آیانمی شود؟

فردا ولی به میمنت چشم های تو

مهمانی است نوبت املا نمی شود

فردا دوباره نام تورابخش می کنم...

فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود

 

محمدمعتمدی

 

عاشقی جرم قشنگی ست

 

 

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد
زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو
و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم
قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا
که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و
تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

از بهروز یاسمی

 

من در غم تو ، تو در وفای دیگری
دلتنگ تو من ، تو دلگشای دیگری

در مکتب عاشقان روا  کی باشد ؟؟
من دست تو گیرم ، تو پای دیگری

 

بوی بدنفرت

 

 

معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

مثلث عشق یا ارتباط عاطفی موثرتر

 

بشر از قدیم به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد.


اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.


هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:


-1
  اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

-2   لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.


-3
 فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.


4-  استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.


-5
پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.


 -6
مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - غالبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.


- 7
اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر.


پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.



مثلث عشق


تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:


تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.


صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟


هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني


اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:


تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.


تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.


صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك


صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.


هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.


تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.


هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.

... نامه های عاشقانه نیما

 

 

عزیزم


 
امروز صبح ، تا کنون ، خیلی دلواپس هستم ! نمی دانم چرا ! مثل مقصری که می خواهند او را به محبس ابدی بسپارند . حس می کنم انقلاباتی در زندگانی من ، به من نزدیک است . بدون سبب دلم می خواهد گریه کنم . شاید خوابهای آشفته ی دیشب سبب شده باشد به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد


شعر « بوته ضعیف » را بخوان . به واسطه ی مخالفت با باد سرنگون شد

 من میل دارم با من دوست باشی نه کسی که به خودت عنوان زن و به من عنوان شوهر را بدهی . من از بچگی از کلمه ی زن و شوهر بیزار بودم . واضع کلمات : احتیاج یا طبیعت ، خوب بود از وضع این دو کلمه خودداری می کرد . به تو گفته ام تو را دوست دارم در صورتی که ...


اگر با من یکی شدی کارهای بزرگ صورت خواهی داد . بین سایر دخترها سر بلند خواهی شد . اگر جز این باشد آگاه باش : پرنده ی وحشی با قفس انس نخواهد گرفت   این کاغذ چندمی است که می نویسم . یا شوخی فرض خواهی کرد یا سرسری خواهی خواند . در مقابل ، من به خودم خواهم گفت : او به طبیعت واگذار کرده است . ولی این خطاست . برای این که انسان عقل دارد تا بر طبیعت غلبه کند و آن را ، تا حدی که ممکن است به دلخواه خود در آورد 


 کاغذ بعدی را وقتی خواهی خواند که بعد از خواندن آن ، دیگر آن پرنده ی وحشی را در قفس نبینی و در میان یأس و پشیمانی و اندوه ، که ناگهان ضربات قلبت را نامرتب کرده است ، تعجب کنی او از کجای قفس پرید . پرهای او که ابدا با حرف های تو بریده نمی شود . پرهایی که او را تا اعماق روح تو پرواز داده است ، عبارت از خیال و عشق اوست

 

مرد دستانش را به سوي اسمان دراز كردو گفت :خدايا سلام امشب ميخوام با تو اندكي صحبت كنم امشب به كسي براي شنيدن نياز دارم به كسي براي گوش دادن به نگراني و ترس هايم خدايا تو خود شاهدي به تنهايي نميتوانم....از تو ميخواهم تا خانواده ام را در پناه خود حفظ كني و عليرغم سرنوشتي كه برايشان رغم زده اي زندگي شان را پر از اطمينان و اعتماد نمايي و به من ايماني عطا كن تا بدون ترس و واهمه اي با لحظه لحظه ي زندگي ام روبرو شوم.خدايا از تو سپاس گزارم كه به حرف هايم گوش دادي شب بخير .دوست دارم.انگاه زمزمه كرد:خدايا با من حرف بزن" و سينه سرخي اواز خواند اما مرد نشنيد.

پس دوباره گفت خدايا با من حرف بزن و اسمان غرشي كرد اما مرد باز هم نشنيد و به اطراف نگاهي انداخت و گفت:خدايا بگذار تا تو را ببينم و ستاره اي در اسمان روشن تر شد و چشمك زد.اما مرد نديدو فرياد زد: خدايا معجزه اي به من نشان بده نوزادي به دنيا امد و مرد باز هم متوجه نشد و در نا اميدي گريه سر داد و گفت خدايا مرا لمس كن بگذار بدانم كه تو در اينجا حضور داري.

پروانه اي روي شانه هايش نشست اما او انرا دور كرد....خدا در همين جاست همين نزديكي ها....در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت ولي نعمت هاي خداوند ممكن است ان طور كه منتظرش هستي به دستت نرسد؟؟

 

 

- به كجا چنين  شتابان؟

گون از نسيم پرسيد

: دل من گرفته زين جا

  زغبار اين بيابان

 هوس سفر نداري؟

- همه ارزويم اما،  چه كنم كه بسته پايم

چه كنم كه بسته پايم

به كجا چنين شتابان ؟

به هران كجا كه باشد به جز اين سرا ، سرايم

سفرت به خير اما تو رو دوستي خدا را

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

برسان، برسان سلام ما را

سایه عشق از سرماکم مباد

 

دوستی از بزرگمردی نقل می کردکه :

(كا ش در دنيا سه چيز وجود نداشت:
غرور ،دروغ و عشق.
انسان با غرور مي تازد ،
با دروغ مي بازد و
با عشق مي ميرد.)

من نمی دانم چگونه بی غرور وبی دروغ وبی عشق می توان زیست؟واصولا بی این هرسه وبدون به قول زنده یاد زرین کوب چیزهای دیگر چگونه می توان روزگارگذراند؟

زندگی تاختن است و باختن است و کالبدانداختن

عمادخراسانی گوید:

هرکه عاشق نیست درعالم مباد

سایه عشق از سرماکم مباد

اینجوری دیگرنمی توان سه چیز دنیا را نکوهش کرد و آن دوتای دیگر وچیزهای دیگر رانیز می توان بخاطراین سومی تحمل کردوبه جان خرید

 

 

 

 

انتظار

 

 

 

یک چند در کنار تو تا صبحگه نشست

مردی که از تبار غریبان شب گسست

تاصبح در کنار تو، از تو، غزل سرود

بی وقفه، پا به پای تو، از چشمهای مست

مست و خراب باده ی اندُه فزای تو

مستی گرفت تا ابدش روی از الست

از هر چه بی نهایت و بی انتها گریخت

با هر چه در نهایت چشم تو عهد بست

دست از خدا کشید و فقط یک بهانه داشت

: یا تو پرست باید و یا نه... ، خداپرست

اما تو دست رد به دل عاشقش زدی

گفتی همین برای تو کافی ست: ردٌ دست

شوریده است و عاشق و مغموم و منتظر

او سالهاست منتظر تو نشسته است

این مرد انتظار تورا می کشد هنوز

 

 

از آسمان نشست به روی تن زمین

باران برای خاطر یک مرد و زن ... همین

معکوس می شمرد تپش های قلب را

از ابتدای بوسه ... تا مرز واپسین

خندید باد، آمد و پاشید از حسد

در قلب های یخ زده شان جای عشق، کین

پیچید تا که سرد شد و ... آن دو تا به هم ...

شیطان دوباره جای خدا گشت جانشین

بوی پلشت پیکر مرد آشنای زن

آورد مرد را به تمنای ... ( نقطه چین )

آغشته شد حریم تن زن به خوی مرد

رویانده شد درون تنش ریشه ی جنین

شب که تمام شد، هوس عشق هم تمام

این تهمت جذام به آن زد ... و آن به این

 

...

حالا بدان برای چه از عشق خسته ام

اینجا گذار عشق همین است نازنین

وامانده در تبی گنگ , ناگه به من رسیدی

 

 

هنوز نفسم بند می آید وقتی می خواند :
آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان
دل خسته دیدمت از
آوار خیس باران
...
یک حس عجیبی دارد این تصویر ساده ...!

تلافی

 

 

از تو چه پنهان
در خواب هایم عاشقی می کنم
عاشقی های کودک و معصوم
به تلافی همه چهارده سالگی هایی ,
که عاشق دخترهای  همسایه نبوده ام
از خدا که پنهان نیست
از تو چرا ؟

 

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ی حیوانات دیگر دریده شود. از دور مواظبش بود...پس چشم از آهو برنداشت تا یك بار كه از دور او را می نگریست، شیری را دید كه به آهو حمله كرد. فوری از جا پرید و جلو آمد دید ماده شیری است.چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو...

 

عشق مادر

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش  لذت میبرد .مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند .مادر وحشت زده به سمت  دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد .پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند.کشاورزی که در حال عبور در آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم ها را به او نشان دهد.پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند ...

بهانه

 

يک مرد بدکار،پس از مرگش با فرشته اي مقابل در جهنم روبرو شد.فرشته به او گفت:کافي است که شما در طول حياتتان هر گونه کارخوبي انجام داده باشيد.ين کار خود به شما کمک خواهد کرد و آن مرد پاسخ داد:من هرگز در طول زندگي ام کار خوبي انجام نداده ام.

فرشته اصرار کرد:خوب فکر کنيد

آن مرد به ياد آورد که يک بار،هنگامي که از ميان جنگلي عبور مي کرد،عنکبوتي را سر راهش ديده و بري آنکه آن حيوان را زير پا له نکند،راهش را کج کرده و باز مي گردد.فرشته نيز لبخندي زد و يک تار عنکبوت ازآسمان سرازير شد تا آن مرد با بالا رفتن از آن وارد بهشت شود. در ين ميان ديگر محکومين جهنمي از فرصت استفاده کرده تا از آن تار عنکبوت بالا روند،اما مرد چرخشي زده و شروع به هل دادن آن ها کرد،چرا که مي ترسيد که آن تار پاره شود.درين لحظه تار عنکبوت پاره شد ومرد مجددا به درون جهنم پرتاب شد

آن مرد شنيد که فرشته با خود مي گويد:چه حيف!خود خواهي او باعث شد تا تنها عمل خوبي که در طول زندگيش انجام داده بود، به بدي تبديل شود

بر گرفته از کتاب مکتوب نوشته پائولو کوئيلو