گذرعمر

 
روزها گر  رفت  گو  رو  باک نیست
توبمان ای آنکه چون توپاک نیست
 
روزها به اندازه ی یک سال است،وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی روزها به اندازه ی یک ماه می شوند،وقتی که پسر بچه ای هست ی و بازی می کنی روزها به اندازه ی یک هفته می شوند،وقتی مرد جوانی هستی و توی باغ قدم می زنی روزها به اندازه ی یک روز خواهد شد،وقتی که عاشق می شوی روزها به اندازه ی یک ساعت می شوند،وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی روزها به پوچی سپری می شوند وقتی که چیزی در بین نیست...

جاده وجود

            

 کاروان رفت   و     تودرخواب     و     بیابان درپیش

کی روی ؟ ره زکه پرسی؟چه کنی ؟ چون باشی؟

 

     كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست
.
مسافر رفت‌ و گفت
: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌
و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود
.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر
بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .
درختي‌ هزار
ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر،
در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌
هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌
خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده هاست...!!!  

                

بازنده یاد رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني
چون باد سحرگاهم در بي سر و ساماني
 من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهري و تو نوري تو عشقي و تو جاني
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم
تا آتش جانم را بنشيني و بنشاني
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي
من چشم ترا مانم تو اشك مرا ماني
در سينه سوزانم  مستوري و مهجوري
در ديده بيدارم پيدايي و پنهاني
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي
من سلسله موجم تو سلسله جنباني
از آتش سودايت دارم من و دارد دل
دلغي كه نمي بيني دردي كه نمي داني
دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم
كام از تو و تاب از من نستانم و بستاني
اي چشم رهي سويت كو چشم رهي جويت ؟
روي از من سر گردان شايد كه نگرداني

  

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي  در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور و مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد. رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.زنده یاد رهی معیری منظومات زیبایی دارد اما منظومه سنگریزه ی  او بیگمان از زیباترین سروده های اوست:

 

 

روزي به جاي لعل و گوهر سنگريزه اي

بردم به زرگري كه بر انگشتري نهد

 بنشاندش به حلقه زرين عقيق وار

 آنسان كه داغ بر دل هر مشتري نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خيره بنگريست

وانگه به خنده گفت كه اين سنگريزه چيست ؟

حيف آيدم ز حلقه زرين كه اين نگين

نا چيز و خوار مايه و بي فدر و بي بهاست

شايان دست مردم گوهرشناس نيست

درزير پا فكن كه بر انگشتري خطاست

 هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زينت است

با زر سرخ سنگ سيه را چه نسبت است ؟

گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را

كاي خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست

ز آنرو گرانبهاست كه همتاي آن كم است

آري هر آنچه نيست فراوان گرانبهاست

وين سنگريزه اي كه فراچنگ من بود

خوارش مبين كه لعل گرنسنگ من بود

روزي به كوهپايه من و سرو ناز من

بوديم ره سپر به خم كوچه باغ ها

اين سو روان به شادي و آن سو دوان به شوق

لبريزه كرد از مي عشرت اياغها

ناگاه چون پري زدگان آن پري فتاد

وز درد پا ز پويه و بازيگري فتاد

آسيمه سر دويدم و در بر گرفتمش

 كز دست رفت طاقتم از درد پاي او

بر پاي نازنين چو نكو بنگريستم

آگه شدم ز حادثه جانگزاي او

دريافتم كه پنجه آن ماه رنجه است

وز سنگريزه اي بت من در شكنجه است

من خم شدم به چاره گري در برابر خويش

 و آن مه نهاد بر كف من پاي نرم خويش

شستم به اشك پاي وي و چاره ساختم

آن داغ رابهبوسه لبهاي گرم خويش

 وين گوهري كه در نظر سنگ سادهاست

برپاي ‌آن پري چو رهي بوسه داده است

کاش 2

کاش ای تنهـــــــــا امیـــــــد زندگی               می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون در شب سوزان عشق              در مهیب سینه خاموشت کنم

 

کاش از زیبایی رویــــــــای تو                       مرغک اندیشه ام پر می گرفت

فارغ از اندیشه هجران و وصل                زندگی بی عشقت از سر می گرفت

 

کاش آن شب در گلستان خیال                     ای گل زیبا نمی چیدم تو را

تا نســــــــوزم در خزان آرزو                        کاش من هرگز نمی دیدم تو را   

کاش

 

کاش آغــــوشی کنارم باز بود                   کاش قلبی با دلم همراز بود

کاش بغضم در حضوری می شکست           کاش پیمان وفایم می گسست

آسمانم  کاش بـــــــارانی نبود                   یک غزل از عشق شاعر می سرود

کاش تا این حد دلم غمگین نبود                گوشم آوای محبت می شنود

کاش دستی اشک من را می زدود             قفل صندوق دلم را می گشود

کاش می فهمیدم این درد از کجاست          از چه بی تابی فقط از ان ماست؟

یا فقط یک بار شاعر می شدم                  هم قدم با دل مسافر می شدم

حال از تکرار شب ها خسته ام                از خودم از عشق از ما خسته ام

بی قرار یک پیامم یک امید...                  کاش پیکی یا سواری می رسید..

واژه هم از من رمید و شد نهفت              کاش می شد شعر بی قافیه گفت!

کاش گوشی می شنید این راز را             غربت پایان این آغاز را!.... 

رازخوشبختی

تاجري پسرش را براي آموختن "راز خوشبختي" نزد خردمندي فرستاد . پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينکه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله کوهي رسيد . مرد خردمندي که او در جستجويش بود آنجا زندگي مي کرد . ... خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل آمدنش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که "راز خوشبختي " را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر کند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او برگردد.

مرد خردمند اضافه کرد : اما خواهشي از شما دارم . آنگاه يک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت : در تمام مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد.  مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين کردن پله ها ، در حالي که چشم از قاشق بر نمي داشت . دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت . مرد خردمند از او پرسيد :"آيا فرش هاي ايراني اتاق نهار خوري را ديدي؟ آيا باغي را که استاد باغبن ده سال صرف آراستن آن کرده است ديدي؟ آيا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روي پوست آهو نگاشته شده بود ديدي؟ جوان با شرمساري اعتراف کرد که هيچ چيز نديده ، تنها فکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده حفظ کند . خردمند گفت:" خب، پس برگرد و شگفتي هاي دنياي من را بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند ، مگر اين که خانه  را که در آن سکونت دارد بشناسد. جوان اين بار در گردش در کاخ پرداخت در حالي که همچنان قاشقي پراز روغن در دست داشت ... وقتي به نزد خرمند بازگشت همه چيز را با جزيئات براي او توصيف کرد. خردمند پرسيد:" پس آن دو قطره روغني که به تو سپردم کجاست؟"  جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است . آن وقت خردمند به او گفت: " راز خوشبختي اين است که همه شگفتي هاي جهان را بنگري بدون اينکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني "

بهانه

 

 

کنارآشیان تو

         من آشیانه می کنم

              فضای آشیانه را

                     پرازترانه می کنم

                          کسی سوال می کند:

                               (به خاطرچه زنده ای؟)

                                   ومن برای زنده گی

                                                تو

                                                    را بهانه می کنم.

 

 

 

 

 

اي خدا اين وصل را هجران مكن

ســــرخوشان عشق را نالان مكن

نيست در عالــم ز  هجران تلخ تر

هرچه خواهي كن و ليكن آن مكن

 

الهي!

 ما را دلي ده به بيکرانگي درياي رحمتت که در افزوني طاعتت بکوشيم و ديده اي به وسعت تمام هستي ات که در جستجوي حقيقت وجودت باشيم و زباني که لحظه لحظه هاي زندگيمان را به تسبيح و عبادت تو بگذرانيم

الهي ما را حياتي ده در کمال سلامت و رزقي به نهايت جود و کرامت و فرزنداني صالح که شکرانه اش را دمادم بر قبله گاه عشقت به سجده بنشينيم

الهي به بزرگواري و بخشايشت به قدرت و جبروت نا منتهايت , ما را قرين سعادت و نيک بختي فرما و توفيق بندگي خالصانه ات را بر ما ارزاني دار

 آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند...

دریا

 

 

دریا

ای  آیینه ی حل شــــــــده در آب/  تن تو

ای چشمه ی پیـــــــوسته به دریا بدن تو

موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

آن لحظه ی مواج   به دریـــــــــا زدن تو

دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش؟

دریاست شنا می کنــــــــــد این یا بدن تو؟

یک عمر دل خویش به دریــــا زده بودی

دریاست که دل  می زند امشب به تن تو!

 

 

شام آخر

نیازعاشقان معشوق را بر ناز می دارد

توسرتاپاوفابودی تو را من بی وفا کردم

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام!»

داوينچي با تعجب پرسيد: «كي؟»

- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!»

نمی دونم چه توضیحی بدم.ترجیح میدم چیزی نگم............

بیشـتر فکر کن..................................