هرصبحگاه

 

هرصبحگاه كه بر ميخيزي همه عشقي را كه به تو ارزاني داشته ام برگير و آن را سخاوتمندانه بر باغ هاي من بگستر . جام تو هيچ گاه تهي نخواهد شد ، من هر شامگاه آن را لبريز خواهم كرد . در انتهاي سفر ، فراسوي حصارهايي كه به آب ها مي انديشيدي ، گل هاي تشنه را سيراب خواهي كرد ، حاصلي فراتر از پندار برداشت خواهي كرد .
« دايان »

 

به رنگ چشمانت- شرابی سیر

 

 

این مطلب زیبا را از وبلاگ  چرااسم تولیلانیست به امانت آورده ام

((این آخرین نامه ای است که درمسجدالحرام برای لیلا نوشته ام

 

 

سلام‌. پيراهني برايت خريده‌ام‌، به رنگ چشمانت ـ شرابي سير ـ .

يادم باشد وقتي تو را ديدم‌، كمي بابونه، يك دو مشت باران و يك پنجره گل سرخ محمدي برايت بياورم‌. اينجا تا دلت بخواهد بهار و شبنم و بنفشه پيدا مي‌شود..

مي‌دانم ناقابل است ولي بضاعت من روستايي همين خنده‌هاي پينه بسته است و دستاني كه ‌در پيراهن شرابي سير خواب رفته‌اند.

oo

هواي اينجا و روستا مثل هم است‌. كمي گرم و شرجي‌، كمي باراني و خيلي سبز. شايد گرماي زيادش بي‌ارتباط با چشمان داغ ديده‌اي كه هر روز از كنارم رد مي‌شوند نباشد. كسي چه مي‌داند؟

هواي اينجا درســت مثل سرچشمه‌هاي بالادست از يك جنسند و اهالي اينجا اهل باران و آينه و نمازند. همه ساده‌اند و يك دل‌، كه با لهجه هر روزشان با خدا حرف مي‌زنند. سپيدِ سپيد.

پيراهني برايت خريده‌ام‌، شرابي سيرـ همرنگ چشمانت ـ و آن را چهار بار به سياهي اين خانه كشيده‌ام، هر بار چهار قل خوانده‌ام‌. در هر قُل چهار بار شكسته‌ام و در هر شكستن چهار بار اقامه نبسته به نماز ايستاده‌ام‌.

oo

يك خبر ديگر هم بدهم ‌، اينجا كسي با كسي كاري ندارد و راحت مي‌شود از چشم همسايه‌ها دو ركعت

 

نور چيد و با كمي باران، ‌ملكوتي نجيب بهم زد. اگر چه وقتي همه از جنس آسمان باشند آسماني شدن

 

خيلي ساده است‌.

 

اگر تو هم اينجا باشي‌، كه هستي‌، راحت راحت به حرفهاي من خواهي رسيد كه رسيده‌اي‌.

 

اينجا هركار كه مي‌كني‌ كارِ دل است و همه دوست دارند دلشان را در پاي اين سياهپوش بلند بالا فرش كنند.

oo

پيراهني به رنگ چشمانت خريده‌ام ـ شرابي سيرـ به پاسداشت آن همه شبهاي طولاني باراني‌.

 

و هر شب اينجا يك شمع براي تو و يك شمع براي خودم روشن كرده‌ام ـ بنا به وصيت چشم‌هاي پرپر

 

شده‌ام ـ در دست‌راست شمع تو و در دست چپ شمع خودم را. تا بدنبال مزار گمشده‌مان آسمان را به

 

آتش بكشم‌.

شمعها تمام مي‌شوند ـ درست مثل من ـ ولي تو همچنان باراني مي‌ماني‌. با چشمهای ملتهب و خنده‌هاي تمشكي هميشگي‌ات‌. تا من بناچار تكرار كنم‌كه من از جنس شعله و آوازم و تواز جنس  باران‌ِ باران‌.

حالا در كوچه‌اي نشسته‌ام كه بن‌بست نيست. كه آخر آن خانه‌ايست چهار نبش‌، كه پر از كبوتر و پرنده است‌ .

كبوترهاي اينجا هيچ شباهتي به كبوتر شعرهاي من و تو ندارند. احساس شاعرانه‌ام را نمي‌شناسند، شايد اين كبوترها هيچ وقت شاعر نبوده‌اند كه ‌بال بالِ دروغ نمي‌زنند.

اينجا اصلاً دروغ نيست‌، زندگي نيست‌، گريه‌ها زلال‌تر از هميشه‌اند و تو خيلي راحت مي‌تواني گريه كني بدون آنكه به رخ كسي‌بكشي‌ !

oo

اصلاً حال شعر ندارم‌. ولي زلالم‌، شفافم‌، مقدسم‌. هيچ وقت اينقدر خودم را دوست نداشته‌ام‌. هيچ وقت اينقدر طعم سرچشمه‌هاي دور دست را نمي‌داده‌ام‌.

شوخي كه نيست‌. آخر اين كوچه خانه‌ايست چهار نبش‌، كه مي‌تواني بوسه‌هايت را در دستمالي ترمه

 

بپيچاني و به صاحب خانه‌هديه بدهي‌. بوسه‌هاي بنفشابي‌ات را، مي‌فهمي كه چه مي‌گويم‌؟

oo

اينجا حضور كسي‌، شانه‌هاي لاغرت را به زحمت مي‌اندازد و بعضي وقتها كه حواست جمع نيست‌، به

 

تنگي نفس مي‌افتي‌، از سرو روي اين كوچه خدا مي‌بارد و سقف آسمان كوتاهتر از هميشه است‌ .

oo

همه چيز آرام است و براي دوست داشتن هيچ مشكلي نداري‌.

 

خنده اهالي اينجا طعم سيب مي‌دهد، سيب سرخ لبناني‌! اينجا براي دوست داشتن به اندازه دو ركعت

 

گريه وقت داري و بدنيست بداني هيچ وقت گريه‌هايت قضا نمي‌شود!

 

دارد دير مي‌شود، حرفهاي ناگفته‌ام باشد براي بعد، فقط فكر كردم بايد قبل از آمدنم مي‌گفتم‌:

 

پيراهني خريده‌ام ‌. به رنگ چشمانت ـ شرابي سير.

 

تا باران فردا خدا نگهدار 

مسجدالحرام ـ 21/ 5/

تمنا باید قوی باشد

 

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .

فریاد زد : نزدیک بود مرا بکشید

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت : نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی

-احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود !

- دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم

چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهيمی

 نامه ی هشتم
عزيز من!
 
بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و رو به تزايد، دوست داشتني ست بسيار دشوار- تا مرزهاي ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس اين مهم دشوار به آساني برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هيمشگي و روبه تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر من آسان كرده است و جميع مرزهاي ناممكن را فروريخته.
امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين روزي گل باران كنم، اگر تنها غنچه فروبسته گل سرخ به همراه اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي كنم، عصر، بچه ها، و شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند. و اين، البته، شرط ادب و مهمان نوازي نيست كه ما، پيشاپيش، همه ي گلدان ها را اشغال كرده باشيم. گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست

4شنبه سوری

 

یکی از آیین های ایرانی که سالیان بسیار طولانی در قلمرو فرهنگی ایران برگزار شده است آیین جشن چهارشنبه سوری است. به عبارت دیگر گستره برگزاری جشن چهارشنبه سوری حوزه حضور فرهنگ ایرانی را نشان می دهد. این گستره نه تنها کشور ایران بلکه از سرزمین های زیر تشکیل می شود: شرق عراق و شمال آن(کردستان غربی)، شمال سوریه،شرق ترکیه، جنوب روسیه(داغستان و چچنستان)، آذربایجان و قفقاز، ارمنستان، غرب پاکستان، افغانستان، جنوب ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، غرب و شمال هند، غرب چین.

مراسم جشن چهارشنبه سوری که در سرزمین های یاد شده بالا در سال 1371(1993)برگزار شد توسط فضانوردان فضاپیمای روسی«میر»در خارج از کره زمین فیلم برداری و عکاسی شد و در فردای همان روز از شبکه مرکزی تلوزیون روسیه پخش شد. در این فیلم بخشی از کره زمین به طور یکپارچه درخشان و مشتعل بود و در اعماق فضا با شکوهی هرچه تمامتر می درخشید. این پهنه درخشان سرزمین ایران بود.
در ایران باستان شب چهارشنبه سوری در بالای قصر پادشاهی یا کاخ های بزرگ، خرمنی از آتش روشن می کردند و دیگران نیز بالای بام خانه خود آتش روشن می نمودند. سوری به معنی سرخی، سرخ رنگ، مانند گل و شراب، و سور به معنی عیش و سرور و شادمانی و به معنی باره شهر و بام بلند و دیوار دور شهر نیز هست و آتش را به آن جهت روشن می کردند که بر این باور بودند: بدی ها و سیاهی را در آتش افکنده و می سوزانند و از روی آتش می پریدند و می گفتند:« سرخی تو از من، زردی من از تو»منظور از سرخی، کردار نیک و منظور از زردی، کردار زشت و ناپسند است.در زمان هخامنشیان خرمنی از آتش را به سه کوپه تقسیم می کردند با همان روش از روی سه آتش به نام :آسمان، آذر و آبان که نام سه فرشته بزرگ خدا هستند می پریدند پس از آن آتش به هفت قسمت تقسیم شد و نام هفت امشاسپند از روی آن ها می پریدند. بر پایی آتش در چهارشنبه سوری نوعی گرم کردن جان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است. این آیین در بزرگداشت این اعتقاد کهن ایرانیان برگزار می شود که در شب سال نو فروهر یا روان درگذشتگان آن خاندان ازآسمان ها به زمین می آید.

مراسم قاشق زنی یکی از رسم های چهارشنبه سوری است که مردم و بعضا" کودکان کاسه و قاشق را به هم کوبیده و در پشت در پنهان می شوند و صاحبخانه نیز تخم مرغ یا تنقلاتی داخل کاسه می گذارد.

 

چهل نامه ی كوتاه به همسرم؛ اثری از نادر ابراهيمی

 

 

نامه ی هفتم 

 

 

 

عزيز من!

مدتي ست مي خواهم از تو خواهش كنم بپذيري كه بعض شب هاي مهتابي، عليرغم جميع مشكلات و مشقات، قدري پياده راه برويم – دوش به دوش هم. شبگردي، بي شك، بخش فرسوده ي روح را نوسازي مي كند و تن را براي تحمل دشواري ها، پرتوان.

از اين گذشته، به هنگام گزمه رفتن هاي شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره ي بسياري چيزها را پيدا خواهيم كرد.

نترس بانوي من! هيچكس از ما نخواهد پرسيد كه با هم چه نسبتي داريم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زير نور بدر، قدم مي زنيم. هيچكس نخواهد پرسيد؛ و تنها كساني خواهند گفت:«اين كارها برازنده جوانان است» كه روح شان پير شده باشد؛ و چيزي غم انگيز تر از پيري روح وجود ندارد. از مرگ هم صد بار بدتر است.
 
راستي، طلب فروشگاه محله را تمام و كمال دادم. حالا مي تواني با خاطر آسوده از جلوي فروشگاه رد شوي. هيچ نگاهي ديگر نگاه سرزنش بار طلب كار نخواهد بود. مطمئن باش!

 
ضمنا همه ي چيزهايي را هم كه فهرست كرده بودي، تمام و كمال خريدم: برنج، آرد نخودچي، آرد سه صفر، ماكاروني، فلفل سياه، زرد چوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مايع ظرفشويي، و دارچين(كه چه عطر قديمي يادانگيزي دارد)

مي بيني كه چقدر خوب، من بي حافظه، نام تك تك چيزهايي را كه خواسته بودي به خاطر سپرده ام؟

خب... ديگر مي تواني قدري آسوده باشي، و شبي از همين شب ها، پيشنهاد يك پياده روي كوتاه را به ما بدهي. ما، با اين كه خيلي كار داريم، پيشنهاد شما راخواهيم پذيرفت.

 
عزيز من!

ما آنقدر بدهكار نخواهيم شد كه نتوانيم از پس بدهي هايمان برآييم، و هرگز آنقدر پير نخواهيم شد كه نتوانيم متولد شويم.

ما از زمانه عقب نخواهيم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهيم كشي. فقط كافي ست كه قدري ديگر هم از نفس نيفتيم.

قطعه ای از "راز دل " آلفیری

 

راز دل
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

معجزه

 

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد

 سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست. سکه ها رو روی تخت ريخت و آنها رو شمرد .فقط پنج دلار.بعد آهسته از در عقبي خارج شد و چند کوچه رفت بالاتر به داروخانه رفت.جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارساز به او توجه کند ولي داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شيشه پیشخوان ريخت.
داروساز جاخورد و گفت چه ميخواهي؟

دخترک جواب داد برادرم خيلي مريضِ مي خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسيد چي بخري عزيزم!!؟

دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزي در سرش رفته و بابام مي گويد فقطمعجزه ميتواند او را نجات دهد من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است.داروسازگفت:

متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجره نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلي مريض ِو بابام پول ندارد و اين همهء پول من است. من ازکجــا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردي که گوشه ايستاده بودو لباس تميز و مرتبي داشت از دخترک پرسيد:چقدر پول داري؟
دخترک پولهارا کف
دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندي زد وگفت:

آه چه جالب!!!فکر ميکنم اين پول براي خريد معجزه کافي باشه.بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت من ميخوام برادر و والدينت را ببينم فکر ميکنم معجزهء برادرت پيش من باشه ان مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعي بود،مي خواهم بدانم بابت هزينهء عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت فقط 5 دلار.

 

همراه همدل من!

 

در زندگي، لحظه هاي سختي وجود دارد؛ لحظه هاي بسيار سخت و طاقت سوزي، كه عبور از درون  اين لحظه ها، بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگي مشترك، به نظر، امري ناممكن مي رسد.

ما كوشيده ييم – خدا را شكر – كه از قلب اين لحظه ها، بارها و بارها بگذريم، و چيزي را كه به معناي حيات ماست و روياي ما، به مخاطره نيندازيم.

ما، به دليل بافت پيچيده ي زندگي مان، هزار بار مجبور شديم كوچه تنگ و طولاني و زرورقي را بپيمايم  بي آنكه تنمان ديوار اين كوچه را بشكافد يا حتي لمس كند. _

ما در اين كوچه ي چه بسيار آشنا، حتي بارها، مجبور به دويدن شديم، و چه خوب ماهرانه دويديم –

انگار كن كه بر پل صراط...

غرور

 

من آن گلبرگ مغرورم که می خشکدزبی آبی

ولی باخفت و  خواری  پی   شبنم  نمی گردد

عشق یعنی

 

 

عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

**************

عشق یعنی...!

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من دریا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

ازمحبت خارها...

 

 

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.
يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته
بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت:

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد:

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا
ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

اتصال و انفصال

 

یاد یاران قدیمم نـــــــرود از دل تنگ
چون هوای چمن ازیاداسیران قفس

این رفتن وبرگشتن ها / این قطع ووصل ها/ این قبض وبسط ها/ این اتصال وانفصال ها واین قهروآشتی ها هم مقوله ای شده در دنیای مجازی .  ونسل امروزی هم به این پارادوکس ها عادت کرده وباآن آداپته شده است .اما تقصیر من که کمی به نسل دیروزتعلق دارم و سخت پای بند دلبستگی هایم چیست؟ از این قطع ووصل ها و رفتن وبرگشتن ها ی دنیای مجازی همیشه حس دوگانه ای دارم خوشحال ناراحت هستم وناراحت خوشحال / خوشحال از اینکه بازمی گردند و ناراحت از اینکه می روند. مگر  هرکدام از ماها چقدر تحمل قطع و وصل را دارد.

 کلیم کاشانی گوید:
بـــــدنامی حیات نبــودی دو روز بیش
آنهم کلیم باتو بگویم چه سان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این وآن
روز دگـــر به کندن دل زین وآن گذشت
اما این حقیر دلبسته / دل کندن را  بسی سخت تر از جان کندن می دانم
به قول آن شاعر:
از جان شیرین آسان بریدن / اما ز جانان امکان ندارد

هميشه اين‌گونه بوده است:

 

 

      کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي‌دهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همه‌ي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانه‌هاي زيبا، بال مي‌گيرد و دور مي‌شود. فکر مي‌کردي مي‌تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي‌چرخد و خورشيد از پشت کوه‌ها سرک مي‌کشد در کنارش باشي

عشق هایی کز پی رنگی بود...

 

نابينا گفت: دوستت دارم

 ماه گفت :تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري

نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم

7چیز

 

 

ماهاتما گاندي ميگويد:
هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاك ميسازد:
1
- سياست بدون شرف

2- لذت بدون وجدان
3- پول بدون كار

4- شناخت بدون ارزشها
5
- تجارت بدون اخلاق

6- دانش بدون انسانيت
-7
عبادت بدون فداكاري

 

دوستی

 

 

دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر می کردند.در طول سفر یکی از آنان در رود خانه افتاد. دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد. دوستی که چیزی نمانده بود غرق شود خدمتکارش را وا داشت تا روی سنگی حک کند : مسافر! در این مکان " نجیب" زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش موسی را نجات دهد.

دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه بازگشت در کنار همان رود خانه نشستند و به گفت و گو مشغول شدند.

در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد . حرف هایی رد و بدل شد دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد.او بساط خود را برچید.چوبی را برداشت و با آن روی ماسه ها نوشت.مسافر! در این مکان نجیب در خلال مشاجره ای پیش پا افتاده قلب دوستش موسی را شکست.

یکی از خدمتکاران موسی از او پرسید چرا داستان دلیری دوستش را بر سنگ حک کرد اما داستان بی رحمی او را روی ماسه ها نوشت؟

موسی جواب داد : من همیشه خاطره لحظه ای را که دوستم نجیب جان مرا از خطر نجات داد گرامی می دارم اما در مورد لطمه ای که به روح من وارد کرد امید وارم حتی قبل از اینکه این کلمات از روی ماسه ها محو شوند او را ببخشم.