تو باختی...

 

واي که چقدر سر انگشت خسته بر بخار اين پنجره ها کشيدم و ...تو نيامدي
نيامدي تا ببيني که بي تو چه تنهايم
نيامدي که شايد وجدانت راحت بماند
تا يادت نيايد که چه قولها دادي و چه قسم ها خورده بودي
نيامدي تا نشنوي تمام وجودم فرياد ميزند بي معرفت ترين دوست دنيا هستي
تا يادت نيايد که روزگاري من تمام دنيات بودم
اما تمام اينها باعث نخواهد شد تا تقدير فراموش کند بي مهري ات را
من شايد بتوانم باز هم سکوت کنم
اما مطمئنم روزگار و بازيهايش نه
نگرانم
نگرانم براي روزهايي که ميايند تا از تو تاوان بگيرند
نگرانم براي پشيماني ات زماني که هيچ سودي ندارد
روزگاري درد کشيدنت برایم عذاب اور بود
اما روزها خواهند گذشت
و
تو
آري تو
آنچه را به من بخشيدي
ز دست ديگري باز پس خواهي گرفت
تو مرا فراموش خواهي کرد
ميدانم
من منتظر شکستنت نيستم
نفرين هم نميکنم
به حرمت عشقي که هرگز معنايش را ندانستي
به خاطر اشکهايي که به من ارزاني داشتي
به خاطر
به خاطر خودت
اما ميدانم که اين براي فرار از سرنوشت کافي نيست
نميدانم هنوز هم ميتواني مثل قديم بخندي
اينجا هميشه سرد است
هميشه هميشه حالم خوب نيست
اما هرگز ديگر گرمايي از وجودت طلب نخواهم کرد
باورم بود کنارمي هميشه
باورت داشتم
بودنت مهمترين دليل بودنم بود
ستايش ات کردم نه آنگونه که لايقش باشي
اما چشمانم تنها تو را ميديد
تويي که امروز به جانم نيشتر زدي و تنها رفتي
بي من بمان تجربه کن ياري دگر را گرمي دستي ديگر را
بخاطر هم نياور مرا اگر اينگونه راحتي
بخند به همه بگو که شادي
ولي من که ميدانم
حتي دمي هم نمي تواني آسايش داشته باشي
آخر انچه تو با من کردي خارج از توان
تو
بود
هرگز باور نداشتم اينچنينم کني
هرگز
ميترسم براي روزهايي که ميايند براي تو
افسوس
افسوس که تا آخرين دم ندانستم چه با من خواهي کرد
ندانستم دلت.نگاهت.دوست داشتنت همه ي
ک
فريب بود
ميترسم از روزي که چشمانت چون حال امروزم بارانيست
و درپي شانه اي براي گريستن
نميدانم يادت هست
چگونه دلي که در دستانت بود
براي تو ميتپيد زير پايت گذاشتي
تا انجا که توان داشتي فشردي
که نشايد باري ديگر در پي ات چون کودک گرياني دوان دوان
گوشه دامنت را بگيرد تا لحظه اي درنگ کني
اما تو حتي نگاه هم نکردي
نگاه نکردي
مي دانم
چون نمي توانستي
نمي توانستي ببيني آنکه زير گامهاي توست
منم
مني که تمام زندگيم بودي
مني که دنيایم را به پایت مي ريختم تا نروي
يادت مي آيد
پيش روي توی سرد دل
به چه سان اشک ريختم
که شايد گرماي اشکهايم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خيال باطلي
تو نگاهت به من نبود
دلت در نهان خانه دلي ديگر بود
و
من تنها يه بازيچه
بازيچه
هرگز ندانستم چه از تو دريغ کردم
چه برايت کم گذاشتم
که بي من قصد رفتن کردي
کاش هرگز نمي ديدمت
کاش چشمانم کور بود
کاش هرگز از تو بودن نخواسته بودم
کاش
کاش مي دانستم چه با من خواهي کرد
کاش مي گفتي تو چه خواستي که من به تو ارزاني نداشتم
کاش.........
وقتي مي رفتي باورم نبود که تنها مي روي
اما تو باورهاي مرا هم درهم شکستي
هرگز نپرسيدي بي تو چه خواهم شد
ندانستي بي تو هيچم
هرگز نفهميدم در شکستنم.در نابوديم چه رازي نهفته بود
که مرا اينگونه بر باد دادي؟؟؟
بخند شاد باش براي دلي که شکستي
براي حريم حرمتي که زير پا گذاشتي
اينک در آتشي مي سوزم که تو به جانم افکندي
به کامم شوکرانيست که تو در جامم ريختي
اما من به عشق تو تا آخرين جرعه سر کشيدم
آخر باکم نبود
چون خيالم بود تو با مني
......
روزها خواهد گذشت
تو با عشقي دگر
با شادي و شور
با تب وتاب
لحظه ها را ز دست ندانسته خواهي داد
و
من با آتشي به جان و زهري به کام
خواهم سوخت
خواهم درد کشيد
و زان پس ز ميان خاکسترم
چون ققنوس افسانه ها
جوانه مي زنم
بهار مي شوم
دوباره جان خواهم گرفت
و سرنوشت
آنچه که با من و دلم روا داشتي
به تو بازخواهد گرداند
نه
 سوختنت را نمي خواهم
درد کشيدنت را ارزو نداشتم
فقط از خدا يک چيز خواستم
که ترا به يکي چون خودت مبتلا کند
آن دقايق که خودت را در جسمي ديگر نظاره گر باشي
ميداني چه با من ميکردي
اما من به حرمت عشقت دم نميزدم

اسم تو صورت تو و ياد تو
تنها يک چيز را بخاطر من مياورد دروغ را
تو يک دوست را از دست دادي و من دشمنم را شناختم
راستي ميتواني بگويي چه کسي ضرر کرده؟

 

 

واما ولنتاین

 

 در خصوص تاريخچه و مبداء ولنتاين اختلاف نظر وجود داشته تا جايي كه ولنتاين با افسانه در آميخته است.

* هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم.

1.      * جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه  در رم باستان ميان كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند. مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران  داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن طي بزرگداشت الهه اي بنام   JUNO FEBRUTA  زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند!

 

2.      * كليساي كاتوليك حداقل 3 قديس بنام VALENTINE و يا VALENTINUS شناسايي كرده  كه هر سه در روز 14 فوريه به شهادت رسيده اند.

 

 ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد

 خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان  زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.

 ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد. تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد  بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.

 پاپ  اعظم GLASIUS فردي بود كه  روز 14 فوريه را، در سال 498 پس از ميلاد، روز ولنتاين (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وي اين روز را جايگزين آيين كفرآميز لوپركاليا كه مختص كافران بود كرد. وي در گلدانها عوض نام دختران اسامي مقدسين مسيحي را نهاد. و با اين كار به لوپركاليا تقدس بخشيد. در اين آيين مرد و زن هر دو يك نام قديس را از گلدان بيرون ميكشيدند كه ميبايست تا آخر سال خصوصيات اخلاقي آن قديس را  الگو قرار داده  و در خود متجلي مي ساختند

 

3.      * روايت ديگر: در دوران كلاديوس مسيحيت به شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني مسيحيان نيز بود. اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا سازند.

 

* كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.

 

 

4.      روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد  اعدام شد.

 

* برخي هم روز ولنتاين را به باور مردمان انگليس و فرانسه قرون وسطي نسبت ميدهند. آنها اعتقاد داشتند كه پرندگان در روز 14 فوريه جفت خود را انتخاب ميكنند

 

* ابتدا كارتهاي تبريك ولنتاين را هر كس خودش تهيه ميكرد اما از سال 1800 كارتهاي تبريك ولنتاين تجاري به بازار عرضه گشت. البته اين كارتها نيز دست نوشته و داراي نمادهاي ولنتاين نقاشي شده بودند. سپس كارتهاي تبريك چاپي جايگزين آنها گرديد.

* در گذشته دور در ايتاليا و انگليس رسم بر آن بود كه زنان مجرد پيش از طلوع آفتاب روز ولنتاين از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود مي ايستادند تا مردي از مقابل پنجره آنان عبور كند. اعتقاد بر آن بود كه با اولين مردي  كه در آن روز ببينند، ظرف يكسال  ازدواج خواهند كرد. شكسپير نيز در نمايشنامه هملت به اين باور اشاره كرده است.

* در برخي كشورها رسم بر اين است كه مردان جوان روز ولنتاين لباس به زنان هديه ميدهند. چنانچه زن آن لباس را براي خود نگه دارد نشانه آنست كه زن خواهان ازدواج با آن مرد است.

* در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستين لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شويد.

* در زمانهاي گذشته در ولز چنين  مرسوم بود كه در سالروز ولنتاين قاشقهاي چوبي به يكديگر هديه بدهند. روي اين قاشقهاي چوبي معمولا نقش قلب و كليد و قفل كنده كاري شده بود. معني اين كنده كاريها چنين بود: "تو قلب مرا گشوده اي" يا "كليد دروازه قلب من دست توست."

* برخي باورهاي آميخته با خرافات نيز در رابطه با روز ولنتاين وجود دارد.  اگر در اين روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد كرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسيار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره  باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.

* كودكان انگليسي در صدها سال پيش در اين روز مانند بزرگترها لباس بتن ميكردند و خانه به خانه به ترانه سرايي و آواز خواني ميپرداختند.

* اما در ژاپن روز ولنتاين به گونه اي ديگر مرسوم است. روز ولنتاين اين دختران هستند كه بايد به مردان شكلات هديه بدهند. زنان شاغل به اجبار بايد به تمام همكاران مرد خود بويژه رييس خود شكلات هديه بدهند. اما در روزي موسوم به "روز سفيد"(WHITE DAY) كه تاريخ آن 14 مارس ميباشد مردان براي جبران محبت خانمها به آنها هديه ميدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هديه مردان معمولا يك لباس زنانه سفيد رنگ است.

* در چین هم افسانه ای  وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چيني ها محسوب ميگردد. اين روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی  است. اين روز فستيوال دختران نيز ناميده ميگردد. در اين روز مردم چين به ستاره ها خيره ميشوند. دختران نيز دعا ميكنند تا كدبانوهاي با كفايتي در آينده شوند و همچنين شوهر مناسبي نصيبشان گردد. پسران مجرد نيز دعا ميكنند  تا هر چه زودتر معشوق خود را بيابند.


* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود.

* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.

* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك.

 * رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.


 كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مجذوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله کاملا جداست.با مجذوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران ،بی آنکه ریشه در خاک ،در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد عقیم کردن تفکر یک ملت است

 فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است.آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

 

سمبل های ولنتاین

1.      شکل یک قلب ساده و یا تیر خورده

2.   کیوپید(CUPID):شکل یک کودک برهنه ،فربه وکه تیر و کمان با خود حمل می کند.این کودک شیطان با لبخندی موذیانه چنانچه یکی از تیر های خود را به قلب  فردی اصابت کند وی فورا عاشق می شود.کیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه های روم باستان می باشد.معنی لغوی آن "آرزو"است.کویپید برخی اوقات آمور(AMOR)نیز نامیده می شود.همتای کوپید در افسانه های اروس(EROS)نام دارد.

3.      کوبتر قمری و مرغ عشق

4.      گل سرخ و گل روز

5.   تور:جنس دستمال خانم ها را در گذشته تشکیل می داده است.در زمان های دیزین رسم بر آن بوده که هر گاه دستمال خانمی به زمین می افتاده مردی که متوجه آن می شده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن می داد.

6.   گره های عشق: از یک سری حلقه های در هم تنیده و بافته شده تشکیل یافته اند.این حلقه ها آغاز و یا پایانی ندارند و نماد عشق جاودانی و پایدار است.

7.      علامت "X":این علامت به معنای بوسه در کارت تبریک و نامه های روز ولنتاین است.

8.   ربان قرمز:این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد که شوالیه ها هنگامیکه عازم جنگ بودند نوار و یا روسری از معشوقه خود در یافت کرده و آن را به یادگار با خود میبردند

 

مرد عاشق

 

به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد

یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد

آنچه فدا کردنی ست فدا می کند ، آنچه شکستنی ست می شکند

و آنچه را که تحمل سوز است ، تحمل می کند

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود

باور کن...    

 

ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

 

 

 

اگر روزي كسي از من بپرسد

كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست

 

بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ

مرا راهي به غير از زندگي نيست

مرغ همسایه غاز است

 

 

من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم

تو خواه از سخنم پنــــــد  گیر خواه ملال

اين روزها خیلی ها از نسل جوان برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند .جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه:
در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن Valentine به 29 بهمن (سپندامذگان  ایرانیان باستان ) منتقل كنيم

 

آرزوهایم زیر انبوهی از خاکستر هنوز نفس می کشند... هنوز شعله ورند... نسیم مهربانی تو کی می وزد؟؟

عقاب يا مرغ؟؟؟

 

 

 

 

مردي تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشتعقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شددر تمام زندگيش، او همان کارهايي را انجام داد که مرغها مي کردندبراي پيدا کردن کرمها و حشرات، زمين را مي کند و قدقد مي کرد وگاهي هم با دست و پا زدن بسيار،کمي در هوا پرواز مي کرد.

 سالها گذشت و عقاب پير شد.

 روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديداو با شکوه تمام، با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد.

 عقاب پير، بهت زده نگاهش کرد و پرسيد:" اين کيست؟" همسايه اش پاسخ داد:" اين عقاب است  سلطان پرندگان.

 او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم." عقاب مثل مرغي زندگي کرد و مثل مرغ مرد. زيرا فکر مي کرد مرغ است

راز موفقیت

 

يكي از كشاورزان همواره در مسابقات ، جايزه ي بهترين غله را به دست مي آورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود.رقبا و همكارانش علاقه مند شدند كه سر از كار اتو در آورند و  راز موفقيتش را بدانند.به همين سبب او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند.

پس از مدتي جستجو ، سر انجام به نكته عجيب و جالبي رو به رو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كشت ، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي داد و آنها را از اين نظر تامين مي كرد. بنابراين همسايگان او بايد فاتح مسابقات مي شدند نه خود او!

كنجكاوي بيشتر شد و و كوشش علاقه مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود ، به جايي نرسيد . سرانجام تصميم گرفتند كه از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند. كشاورز هوشيار و دانا در پاسخ همكارانش گفت:"چون جريان باد ، ذرات بارور كننده ي غلات را از يك مزرعه به مزرعه ديگر مي برد ، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي دهم تا باد ذرات بارور كننده نامرغوب را از مزارع آنها به زمين من نياورد و كيفيت محصولات مرا خراب نكند.!"

همين تشخيص صحيح و درست كشاورز ، توفيق كاميابي در مسابقات بهترين غله را برايش به ارمغان آورد.

 

 

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.پس خداوند دو کلمه ي)) دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.

 ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد, بعدکم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري داشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:

چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد.
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات (( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............

خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم : *  دوست دارم * 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

 

       روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟

بررسي ابعادعرفانِي نهضت عاشورا

 

 

درخشندگي زايد الوصف نهضت امام حسين در عاشورا , به حدی است که ساير ابعاد قابل طرح و بهره گيری در شخصيت امام و يارانش را تحت الشعاع خود قرار داده است . بطوريکه نام امام حسين ,زينب و ابوالفضل و... در ذهن ايرانيان و شيعيان , پيش از هر چيز ياد آور در خون غلطيدن , اسارت و کشته شدن و ساير وقايع عاشورايي گرديده است .

بر اين اساس ديدگاه بسياری از ما آنچنان در حصار بينش عاشورايي محدود گشته که گويي اگر آن روز در تاريخ شيعيان نمی بود , اگر يزيد برای أخذ بيعت ,آنقدر اصرار نمی کرد که چنان وضعيتی پيش آيد , از شخصيت امام و يارانش ديگر هيچ برجستگی و ويژگی خاصی بجای نمی ماند و هر شناختی هم که امروزه برايمان باقی است , حاصل تأثير همان نيمروز است . نيمروزی که بيش از پنجاه سال تاريخ قبل از خود را نيز ,متأثر ساخته است .

 ضرورت پرداختن به بينش عاشورايي در طول تاريخ حکومتگران ستم پيشه, مانع از آن گشته که ديگر جنبه های شخصيتی قهرمانان کربلا مورد دقت شايسته تری قرار گيرد .اگر گفته شود نهضت عاشورا تجلی عملی عرفانی است که حسين و يارانش , به عنوان اوليای کامل و آئينه های تمام نمای خداوندی به عرفای راستين بعد از خود هديه کرده اند , سخنی بصواب است .آنان پايه گذاران معاشقه ای خونين بودند . چرا که آنان , همه آن چه را که بعدها بزرگان صوفيه طی قرون متمادی , از مکاشفات خود تفسير کرده وبعدهانيز به عنوان عرفان نظری موسوم گشت , همگی را در ساعاتی چند , به همه جهانيان و نسلهای بعد از خود , يکجا ارائه نمودند .

اگر عرفان را ظهور اسماء خداوند در جهان ( آنچنانکه گفته اند ) بدانيم , می توان هر يک از قهرمانان عاشورا را تک تک , محل تجلی  همان اسماء دانست .مگر نه اينکه وقتی کاروان امام , از شام برمی گشت , حضرت زينب در پاسخ سؤال کسی که پرسيده بود , وقايع از کربلا تا شام را چگونه ديده ای؟ فرمودند: "  مارأينا الا جميلا "  هيچ نديدم بغير از زيبايي !  و يا وقتی که امام حسين , فرزند کوچکش در ميان دستانش کشته شد , بدون ابراز  ناراحتی فرمود: " هن علی ما نزل بی انه بعين الله " ؟ يعنی اين مصيبت بر من آسان است چون در راه خدا است . و دهها قضايای شبيه به اين موارد که حوادث عاشورا مشحون از آنهاست  همگی رنگ و بويشان از نوعی خاص است که در رفتار عادی ابناء بشر ديده نمی شود !

آيا ممکن است که انسان به اين حد از آگاهی برسد ولی خدا در او ظهور نکرده باشد ؟

آيا ممکن است که ظهور اين تجليات الهی بدون هيچ مقدمه و بصورت يکباره در انسان پديد آيد ؟

پرداختن به ابعاد مسئله در همان چند روزه قيام , البته خالی از لطف نيست . ولی اين يک ديدگاهی است " عاشورايي محض " که ضمن اعتقاد و باور به بينظير بودنش می بايست از قدسی شدن صرف , ماورايي بودن و غير قابل پيروی بودن آن نيز , پرهيز داشت . چراکه در آن صورت انسان با پرداختن به آن فقط احساس نياز به حالت های تراژيک خود را پاسخ گفته و با گريستن و گرياندن روح مضطرب اش را آرام نگاه ميدارد ولي همچنان از جنبه های " چرايي " قضيه غافل ميماند .

اما سخن اينست اگر عاشورا نبود چه ؟که اگر يزيد اصراری به گرفتن بيعت از امام نمی داشت چه؟ و اصولاً اگر امام حسين نيز می توانست بدون فشار از سوی حکومت , مانند برادر بزرگوارشان با معاهدة " نه قيام , نه بيعت " در مدينه مانده و قافله اش را بسمت کوفه و کربلا روانه نکند , آيا باز هم حسين ابن علی آموزگار تاريخ نمی بود ؟ آيا شخصيت حقوقی عاشورا , غير از صحنه های جانسوز اش , حرفی ديگر برای گفتن نمی داشت ؟ جان کلام اينجاست که حسين , حسين بودحتی اگر شهادتی هم نبود و عاشورايي هم نبود .

قضايای مربوط به قيام عاشورا , فرايندی طبيعی از جلوه های شخصيتی و باطنی امام و يارانش بود که مانند انسانهای کامل خدا نما ،آنچه را که می انديشيدند , عمل نيز می کردند . بعبارتی عملشان جلوه مجسم تفکر آنان بود . اين موضوع در مورد شخص امام حسين با توجه به پيوستگی نظری ـ عملی دعای عرفه ( که از زيباترين مونولوگهای عاشقانه با محبوب است ) و قيام عاشورا , آشکارتر می نمايد . بطوريکه می توان " عاشورا و عرفه " را دو بخش نظری ـ عملی  عرفان حسين ابن علی دانست .

 در اين نوشتار کوتاه سعی می شود که از ديدگاهی غير  " عاشورايي محض " و با پرهيز از روش کسانی که مدعی اند جهنم وجود انسان خاطی را، بدون هيچ معرفتی و زحمتی و تنها به برکت نم اشکی به بهشت خدا تبديل نمود و برای اين کار آسان و در عين حال محيرالعقول ,  شنونده خطاکار ! را عمری محتاج ومديون به خود می سازند , و همچنين به دور از سياق احتمالات سرگيجه آور و بی انتهای کلامی , که هيچ رونقی در افکار دينداران اضافه نمی کند، ولی قرن ها است که تاريخ نگاران را بر سبيل " اگرها " و " مگرها " به پرگويي کشانده است , نگاهی ديگر به شخصيت حسين و يارانش داشته باشيم . باشد که در اين نگاه برای برخی از سئولات ذهن فرسا در مورد انگيزه قيام عاشورا , پاسخی يافت شود .

يکی از مشخصاتی که در مورد اوليای خداوند و انسانهای کامل در مورد عشق به محبوب می توان گفت , پر شدن و سرشار شدن از محبوب است . بطوريکه روح فربه و اشباع شده از معشوق , جامة تنگ جسم را دريده و در طلب آزادی از حجاب، و ايصال به مطلوب , به معراج برمی شتابد .

در چنين حالتی  از اسارت قفس جسم به تنگ آمده وبی هيچ تدبير و تمهيدی  ، بی آنکه در اين راه برنامه ريزی و تصميم از قبل بررسی شده ای داشته باشد، سودای وصال يار را دارد.

يعنی بصرف عاشقی و فاعلی , عمل از وجودش لبريز می شود و از آن به بعد خصوصياتش در اعمالش منعکس می شود . يعنی ظهور کردن بدليل پری :

گنج مخفی بد ز پری چاک کرد                         خاک را تابان تر از افلاک کرد

  گنج مخفی بد زپری جوش کرد                         خاک را سلطان اطلس پوش کرد

اين پربودن به تعبير مولوی موجب می گردد که اولاً ـ ظهور افعال بدون رعايت هيچ شرطی صورت گيرد و ثانياً ـ محيط تاريخی و جغرافيايي اش  رامتأثر از خود سازد . آنچنانکه اين امر در تاريخچه زندگانی اولياء جزيی خداوند نيز , فراوان به چشم می خورد . در اين حالت شخص بی اعتنا و لاقيد به عوامل محيطی و در نهايت لاابالی و دور از انديشيدن , بعمل مشغول است . چرا که انديشه از خانواده عقل بوده و به سود و زيان فکر می کند و عافيت طلبی و عاقبت انديشی به خرج می دهد .

لاابـالی عشـق بـاشـد نـی خـرد               عقل آن جويد که از آن سودی برد

ولی:

عشق را با پنج وبا شش کار نيست             مقصد او جـز که جذب يـار نيست

پس عاشق است و بی تاب و اين بی تابی مانعی است برای بهره وري های عقلانی و بنا بر تعبير مولانا چون لبريز از عشق محبوب است , هر چه می کند عين اراده محبوب است . عارف و اصل , ولی خداست و ولی خداوند قائم به خداوند است . آنچه در خداوند است در او نيز هست . در مقابل دوست نيست بلکه غرق در جنون اوست و مجنون مصلحت بين نيست .

رنـد عالم سوز را با مصلحـت بينـی چکار                  کار ملک است آنکه تدبير و تأمل بايدش

تکيه بر تقوی و دانش درطريقت کافريست                  راهـرو گر صـد هنر دارد تـوکل بايدش

اتفاقاًيکی از درسهايي که از شخصيت امام حسين در اين نهضت بدست می آوريم و بر اين انگشت تأکيد می گذاريم , همين مصلحت سوزی و عاشقانه پای برعقل کوفتن است .

وقتی مسلم ابن عقيل برای تحقيقات نهايي و تجهيز سپاهان دعوت گر , به اتفاق دو تن از يارانش رهسپار کوفه می شود , در بين راه در اثر بی آبی و خستگی مفرط , ياران خود را از دست داده و بنا برسم اعراب که با حرکت و پرندگان فال بر بدی گرفته و باصطلاح " تطير " می - کند و در اين تطير (به حرکت پرندگان تفال کردن )نتيجه می گيرد که اين مسافرت بد شگون است . لذا نامه ای برای امام که در مکه منتظر گزارشهای وی بود , ارسال می دارد و در آن می نويسد که من تطير کرده و معتقدم اين سفر عاقبت خوشی ندارد . مسلم از امام می خواهد اولاً ـ از ادامه اين سفر منصرف گشته و بازگردد و ثانياً با استعفای وی موافقت کند . امام در پاسخ می گويند که ما اهل بيت , به تطير معتقد نيستيم . تطير برای چه ؟ تطير يعنی تدبير نمودن و خطر را شناسايي و بدين وسيله از آن پرهيز نمودن ولی :

رنـد عالم سوز را با مصلحـت بينـی چکار               کار ملک است آنکه تدبير و تأمل بايدش

حرام است کسی چشم در صورت يار دوخته باشد , به دنبال نشانه های ديگر هم بگردد !کسی بايست استخاره کند که در نيت رفتنش ترديد دخيل باشد . ولی کدام عاشق حقيقی است که به سر حد کمال عشق رسيده و در عين حال نيازمند استخاره و تفال هم باشد ؟کسی را که همه وجودش مالامال از يقين است ( و به گفته امام علی عليه السلام ,اگر تمام پرده های حجاب برايش عقب رود , بر يقينش افزوده نخواهد گشت ) حاجت هيچ استخاره ايست؟

نه به دلخوشی نياز دارد نه از عواقب کار بيم . عشق عاقبت خوشی دارد ولی عاقبت انديشی ندارد . قضايا نيز در مسير حرکت وجود دارند و امور بنحو مقتضی پيش خواهند آمد . ولی حوادث تا ظهور نيافته اند , حرمتی هم ندارند . کمااينکه همين امام حسين عليه السلام وقتی در ميدان جنگ قرار گرفت , تا حدی که توان داشت از مال و جان و ناموس اش دفاع کرد .

ولی از جمله فرق امام واصل و مردمان عادی در اين است, که او درمسير حرکت اجتماعی بشري -اش , علم اش در رأی اش اثری ندارد . صرف اينکه بداند ( از طريق علم امامت ) که در کربلا چه بر سرش خواهد آمد و خانواده اش چه خواهند کشيد , اين دانستن او را از رفتن باز نمی دارد .ولی مردمان عادی برای اينکه از خطرات احتمالی فرا راه خود با خبر شوند , و بدانند که مصلحتشان در چيست , ممکن است در هفته به چند فالگير هم مراجعه کنند . از قضا در قرآن مجيد هم در چند موردی که در آيات : 131 اعراف ,47 نمل و 18 ياسين , سخن از تطير به ميان آمده است همگی منسوب به کسانی است که برای فرار از مسئوليت راه , به آن متوسل ميشوند و در همة آن موارد از جانب خداوندپاسخ يکی بود :قالو طائرکم معکم ( فال بد شما با شما است ) حال با اين مقدمات معلوم شد که امام قبل از عزيمت می توانست آگاهی يابد که آيا کشته خواهد شد يا نه ؟ و در صورت روشن بودن اين موضوع که امام , هم به لحاظ عقلی و هم الهامی قادر به رؤيت آينده اش بود , آيا انجام اين سفر , امر درستی بود ؟

در اينجا ما به پاسخهايي که تاريخ نگاران و تحليل گران کلام شيعی به سؤال فوق داده اند , نمی پردازيم مشتاقان را به انبوه کتابها و مقالات متعدد ارجاع داده و بحث را با بررسی ونقدی عاشقانه در تطبيق ديدگاه مولوی با عاشورا , ادامه می دهيم .

مولوی که خود تماماًبر عنصر عشق تکيه داشته و عاشفانه ديدن , زيربنای جهان بينی ـ انسان شناسی و فلسفه تاريخی اش را تشکيل می دهد , قضيه عاشورا را نيز ورای همة ديدگاههای کلامی ـ فقيهی زمان خود می ديده است . او اعتقاد داشت که که بحث های کلامی , انگيزه امام را در قيام عاشورا پنهان می کند . او در دو جا جسورانه عشقش نسبت به حسين و يارانش را ابراز ميکند وهمين عرض ارادت آشکار در اين خصوص , وی را در گروه بزرگان اهل سنت متمايز می کند . مولوی يکبار در ديوان شمس و در طی غزل

" کجائيد ای شهيدان خدايي                       بلا جويان دشت کربلايي "

صفات عاشورائيان را بر شمرده و آنان را در موقعيتی برتر از بشر بر می نماياند:

" کجائيد ای شهان آسمانی ", "کجائيد ای در زندان شکسته ", "کجائيد ای در مخزن گشاده ". . .

که در قالب اشعار فوق نحوه بينش اش را دربارة فرستادگان آسمانی ( بقول خودش )که برای آزادی و آزادسازی جامعه آمده اند و در عين حال با باز کردن خزائن علم الهی , عروج در آگاهی و شهادت را به مردمان هديه می کنند , عرضه می دارد .

در جای ديگر نيز در دفتر ششم مثنوی در ابراز ارادت اش به امام حسين , سينه چاکی کرده و پرده احتياط را کنار می زند . مولوی در آنجا داستانی را نقل می کند که حاوی نکاتی بس ارزشمند است.

می گويد در شهر حلب قديم يا دمشق  , همه ساله در روز عاشورا مردم شيعه به عزاداری برای امام خود مشغول می شدند و در اين راه مرد و زن به گرد هم جمع شده و به جامه دريدن و سر کوبيدن می پرداختند. از قضا يک شخص غريبی از راه دور می رسد و با ديدن صحنه های عزاداری , پرسان پرسان به دلجويي و جستجو سرگرم می شود .

يک غريبی شاعری      از ره رسيد                     روز   عاشـورا   و آن    افغان    شـنيد

پـرس پرسـان می شد انـدر افتقاد                      چيسـت اين غـم برکه اين ماتـم فتـاد

در اين حال يکی از افراد عزادار به او می گويد مگر تو شيعه نيستی ونميدانی که در چنين روزی امام شيعيان بدست يزيد و اصحابش کشته شده اند؟

گفت آری ليـک کـو دور يزيد                    کی بد  است اين غم چه دير اينجا رسيد

چشم کوران آن خسارت را بـديد                    گــــــوش کـران آن حکـايت را شــنيد

پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان                زانکه بد مرگی است اين خواب گـران

مرد غريبه با تعجب می گويد درست است که امام شما شيعيان توسط شخص ستمگری بنام يزيد در سالهای خيلی دور به شهادت رسيده است ولی اين چه ربطی به الان دارد ؟ شما مردم می بايست بر بی خبری و خواب غفلت خودتان گريه کنيد که اين همه ظلم را نسبت به امام خود ديده و تا کنون زنده مانده است ! مگر نه اينکه شيعه يعنی کسی که پای جای پای امام اش بگذارد؟

اتفاقاً خارج از دستگاه بينشی مولوی , همچنان تعجب در اين است که تاريخ نگاران شيعه آنقدرها که به تشريع ظلم وستم امويان پرداخته و در معرفی چهره ستمگران , قلم فرسايي کرده ,در توضيح رشادتها و شخصيت شناسی قهرمانان کربلا , توجه شايسته ای را نداشته است .

در همين قضيه عاشورا و امام حسين , مقالات و منابر شهادت  می دهند که چهره دشمنان بيشتر مطرح بوده تا شناسايي دوست! البته اين شيوه در تحريک احساسات و عواطف مخاطب بيشترين اثر را دارد , ولی در طرح الگوهای شخصيتی برزگان بس نارساست .

اين نحوه برخورد با قضيه و تأکيد بر مظلوميت حسين در استقبال از شهادت اش , اصل قضيه را پنهان می دارد که کسی چون حسين فقط برای ابراز مظلوميت و کشته شدن بوجود نيامده بود و بقول نويسنده کتاب " شهيد جاويد " اگر کشتن امام , مطرود است, حرکت امام نيز به قصد کشته شدن مطرود است . هم مظلوم کشته شدن مطرود است و هم مظلومانه در معرض کشته شدن قرار گرفتن . (نقل به مضمون )

باری مولوی در ادامه داستان فوق می گويد که حالا اصلاً فرض کنيم که اين حادثه به زمانهای دور هم تعلق نداشت و قرن ها هم از آن نگذشته بود . خب باز هم شما نسبت به انگيزه امامتان غافلانه برخوردکرديد و همه قيل وقالهای شما ناشی از همين بی اطلاعی نسبت به امامتان است . در اينجا تعبيری بديع و زيبا ارائه می دهد که جان کلام داستان است .

    روح سلطـانی ززنـدانی بجسـت                              جامه چون دريم و چون خائيم دست

   چون که آنان خسرو دين بوده اند                             وقت شـادی شد چو بشکسـتند بند

تعبيرات سلطان و خسرو که مولوی بکار گرفته , حاکی از آنست که اصولاًآبادانی ملک دين به همت ملوکش برپاست .امام ميزان و شاخص دين است همچنان که سلطان شاخص ملک . کتاب شريعت خداوندی تنها به وجود امام قائم است :

" لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الکتاب . . .  " که کتاب بی ميزان را خداوند هم نافريد .

خسروان کتاب مجسم دين خدايند و تفسيرگران بحق قرآن نيز ! و"هر چه آن خسرو کند شيرين کند " و همه دين به وجود آن نازنينان عشق آفرين برپاست ولی ما نامحرمان خلوت انس , نا باورانه به تماشا نشسته ايم . روح سلطانی در زندان جسم به تنگ آمده و به معراج بر می خيزد .پس:

   بر دل و دين خراب ات گريه کن                      که نمی بيند جز اين خاک کهن

   و رهمـی بينـد چـرا نبـود دليـر                       پشتدار و جان سپار و چشم سير

در اينجا پيداست در اعتقاد مولانا دليری و پشگرم بودن به عنايت محبوب و سير چشمی و حريص نبودن به تعينات دنيوی از خصوصيات قلندران شاه وش است .

 آن والا همتانی که در جهان پر آب و رنگ ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادند .و در اعتلای اين آزادگی حتی جان عزيز نيز , مانعشان نيست . اگر عرفان عملی را مصداق و تحقق عرفان نظری عارف بدانيم , لازم می آيد که حسين ابن علی را در غير از عاشورا و در صحرای عرفه هم ببينيم تا ازتئوريهای نظری عاشورا هم آگاهی يابيم . همانطورکه قبلاً نيز اشاره گشت , دعای عرفه و قيام عاشورا , دو بخش نظری و عملی عرفان حسين ـ اند . امام در بخشهای نهايي دعای پر اهميت عرفه می فرمايد : " الهی تو فرمان داده ای برای نزديکی به تو , به آثارت رجوع رجوع کنيم . ولي مرا مستقيماً بواسطه بينش باطني به سوی خودت هدايت کن . "

ذوق امام در اين مطلب بحدی است که از حضرت معشوق درخواست می کند که به خزائن ازلی اش راه پيدا کند . " الهی علمنی من علمک المخزون " خدايا از مخزن علم ات بر روی من دری بگشا "

(کجائيد ای در مخزن گشاده ) . و عاشقانه می فرمايد :" الهی . . .  و السلک بی مسلک اهل الجذب "

خدايا برای رسيدن به خودت , سلوک مرا سلوک اهل جذبه قرار ده که (به تصريح جملات پيشين امام) به جذبه ای از سوی تو, همه آثارت و نشانه هايت را پشت سر بگذارم و به حقيقت تو بپيوندم .

 تو می توانی به جذبه ای , مرا از هر آنچه هست برهانی و کار رسيدن به خودت را بر من آسان سازی . در اينجا معلوم است که امام به آنچه تا آن موقع رسيده بود , قانع نشده و طالب " معرفتی شهودی " است و اين نوع معرفت به زعم صديق امام , فقط از طريق مشاهده و شهود اهل جذبه ودر نهايت شهادت به عنوان والاترين مرحله آگاهی بدست می آيد . و . . . حسين ابن علی با چنين ديدگاهی , مظهر اسم شهيد خداوند گشته و عاشورايي را در اين مظهريت برپا می کند .

با شتاب رهسپار کربلا می شود . ذوق ديدار و عظمت هدف به حدی است که سختيهای خار مغيلان در پای کعبة معبودش قربانی است .

وقتی تصميم به حرکت گرفت , از احتياط کاريهای متداول سياست مدارانه نيز بهره ای نجست و به مصداق , " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدأ " ( احزاب 39 ) چون حرفی برای گفتن و ابلاغ داشت از چيزی نترسيده و جز از خدای خود خوفی به دل راه نداد .

همانگونه ای عمل کرد که می گفت و همانگونه ای می گفت که عمل نمود . در کوير نامردی و در تنگنای بی معرفتی نامردان امام نشناس ومصلحت گرای دنيا پرست , به تنگ آمده و تنها عظمت هدف او را مجذوب خود ساخته بود .

برای پر کشيدن به عرش , واجب بود که از جان پرده جسم اش را دريده و سر به بالين يار بگذارد .

اين منطق عشق است . حسين, حسين بود اگر عاشورايي نبود شهادتی هم نبود . فلسفه قيام و عاشورايي او نيز بر نامحرمان خلوت انس پوشيده ماند .

که . . . " تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی "

      بـا صبـا در چمـن لاله سحـر می گفتم                که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان

     گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم                 از می لعل حکـايت کن و شيرين دهنان

السلام عليک علی الحسين و علی علی ابن الحسين و علی اولاد الحسين و علی اصحاب الحسين و علی عشاق الحسين        

 

 

چودوستم تویی ازدشمنان ندارم باک

 

درویشی به اشتباه فرشتگان / به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟! از روزیکه این آدم به جهنم آمده بطور مداوم در جهنم در حال بحث و گفتگو با جهنمیان است و آنها را هدایت می کند .  سخن درویشی که به جهنم فرستاده شده بود این بود که:

" با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنابر تصادف در دوزخ جهنم هم گرفتار شدی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند."

به کجا چنین شتابان؟

 

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید،

- : دل من گرفته اینجا/ ز غبار این بیابان،هوس سفر نداری؟

- :همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم؟

 

به کجا چنین شتابان؟

- : به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم...

- :سفرت به خیر اما، تو و دوستی خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی


به شکوفه ها،

به باران،

برسان سلام ما را ...


تو مسیر پر پیچ و خم جاده زندگی،بعضی وقتها که پای آدم بسته می شه و به هر دلیلی مجبور میشه خلاف دلش عمل کنه یه زخم گنده رو همون پیچ دل ایجاد میشه و هر چقدر هم که پانسمانش کنی یه روزی، بی دلیل و ناگهانی، عمیق تر و دردناکتر سر باز می کنه و امان لحظه ها رو می بره...میشه بفهمی که این از همون زخمهاست اما،

چه کنم که بسته پایم...تو برو و

به شکوفه ها،

به باران،

برسان سلام ما را...

 

تاجر و ماهیگیر

 

 

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

 ماهیگیر: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

 تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!

ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟

 تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیــما به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی... بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

 

ماهیگیر:این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!

ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.

 ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! می ری یه دهکــده ی ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی�

 

 

 

علم وجهل

 

بحث با ناقص خیالان  شیوه استاد نیست

علم افلاطون حریف جهل مادرزاد  نیست

 

زنی دقیقا با همان مقدار پولی که برای به سینما بردن پسرش لازم داشت از خانه بیرون رفته بود پسرک هیجان زده بود و دم به دم از مادرش می پرسید که کی به آنجا میرسند وقتی پشت چراغ قرمز توقف کرده بود گدایی را دید که کنار پیاده رو نشسته است صدایی شنید که می گفت تمام پولی را که همراه داری به او بده. زن با صدا جرو بحث کرد او به پسرش قول داده بود که او را به سینما ببرد صدا اصرار کرد همه پول را بده .او گفت: می توانم نصف پول را بدهم و پسرم را تنها به سینما بفرستم و خودم بیرون منتظرش شوم. صدا نمیخواست در این مورد یکی به دو بکند همه پول را بده. او وقتی برای توضیح دادن به پسرش نداشت ماشین را نگه داشت و پول را به طرف گدا گرفت گدا گفت شما به من ثابت کردید که خدا وجود دارد امروز روز تولدم است من از گدایی کردن ناراحت وشرمگین بودم بنابراین تصمیم گرفتم گدایی نکنم گفتم اگر خدایی وجود داشته باشد خودش به من هدیه ایی میدهد

 

میکل آنژ

 

روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه است که می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند 

مجسمه ساز پاسخ داد: بسیار سا ده است وقتی من به قطعه مرمری نگاه میکنم مجسمه ای درون آن می بینم تنها کاری که باید بکنم این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد دور کنم

  هر یک از ما مقرر به خلق اثری هنری است این نقطه مرکزی حیات ماست و هر قدر هم بکوشیم که خود را فریب دهیم می دانیم که آن کار چقدر در شادمانی ما موثر است غالبا آن کار هنری زیر لایه ای از سالها ترس و احساس گناه و بی تصمیمی مدفون شده است اما اگر تصمیم به زدودن آنچه به آن کار هنری تعلق ندارد بگیریم و در قابلیت های خود شک نداشته باشیم می توانیم در ماموریتی که افسانه شخصی ماست پیش برویم و این تنها راه زیستن افتخار آمیز است

هر یک از ما باید همیشه به یاد داشته باشیم افرادی منحصر به فرد هستیم و در عالم وظیفه ایی خاص خودمان داری

 

(پرستش)  

 

 

اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را

با او بگو حكايت شب زنده داريم

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

شايد وفا كند بشتابد به ياريم

..................

اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين

آگه شود ز رنج من و عشق پاك من

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاك من

.......................

اي شعر من بگو كه جدائي چه مي كند

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

اي چنگ غم كه از تو بجز ناله برنخاست!

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

...................

اي آسمان به سوز دل من گواه باش

كز دست غم به كوه و بيابان گريختم

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشك ريختم؟

..................

اي روشنان عالم بالا ستاره ها

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!

...................

آري مگر خدا به دل اندازدش كه من

زين آه و ناله راه به جائي نمي برم

جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من

از حال دل اگر سخني بر لب آورم

.....................

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من

او هستي من است كه آينده دست اوست

.....................

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري

او نيز مايل است به عهدي وفا كند

اما- اگر خدا بدهد - عمر ديگري!

 

 

 

زنده یادفريدون مشيري