درخشندگي زايد الوصف نهضت امام حسين در عاشورا , به حدی است که ساير ابعاد قابل طرح و بهره گيری در شخصيت امام و يارانش را تحت الشعاع خود قرار داده است . بطوريکه نام امام حسين ,زينب و ابوالفضل و... در ذهن ايرانيان و شيعيان , پيش از هر چيز ياد آور در خون غلطيدن , اسارت و کشته شدن و ساير وقايع عاشورايي گرديده است .
بر اين اساس ديدگاه بسياری از ما آنچنان در حصار بينش عاشورايي محدود گشته که گويي اگر آن روز در تاريخ شيعيان نمی بود , اگر يزيد برای أخذ بيعت ,آنقدر اصرار نمی کرد که چنان وضعيتی پيش آيد , از شخصيت امام و يارانش ديگر هيچ برجستگی و ويژگی خاصی بجای نمی ماند و هر شناختی هم که امروزه برايمان باقی است , حاصل تأثير همان نيمروز است . نيمروزی که بيش از پنجاه سال تاريخ قبل از خود را نيز ,متأثر ساخته است .
ضرورت پرداختن به بينش عاشورايي در طول تاريخ حکومتگران ستم پيشه, مانع از آن گشته که ديگر جنبه های شخصيتی قهرمانان کربلا مورد دقت شايسته تری قرار گيرد .اگر گفته شود نهضت عاشورا تجلی عملی عرفانی است که حسين و يارانش , به عنوان اوليای کامل و آئينه های تمام نمای خداوندی به عرفای راستين بعد از خود هديه کرده اند , سخنی بصواب است .آنان پايه گذاران معاشقه ای خونين بودند . چرا که آنان , همه آن چه را که بعدها بزرگان صوفيه طی قرون متمادی , از مکاشفات خود تفسير کرده وبعدهانيز به عنوان عرفان نظری موسوم گشت , همگی را در ساعاتی چند , به همه جهانيان و نسلهای بعد از خود , يکجا ارائه نمودند .
اگر عرفان را ظهور اسماء خداوند در جهان ( آنچنانکه گفته اند ) بدانيم , می توان هر يک از قهرمانان عاشورا را تک تک , محل تجلی همان اسماء دانست .مگر نه اينکه وقتی کاروان امام , از شام برمی گشت , حضرت زينب در پاسخ سؤال کسی که پرسيده بود , وقايع از کربلا تا شام را چگونه ديده ای؟ فرمودند: " مارأينا الا جميلا " هيچ نديدم بغير از زيبايي ! و يا وقتی که امام حسين , فرزند کوچکش در ميان دستانش کشته شد , بدون ابراز ناراحتی فرمود: " هن علی ما نزل بی انه بعين الله " ؟ يعنی اين مصيبت بر من آسان است چون در راه خدا است . و دهها قضايای شبيه به اين موارد که حوادث عاشورا مشحون از آنهاست همگی رنگ و بويشان از نوعی خاص است که در رفتار عادی ابناء بشر ديده نمی شود !
آيا ممکن است که انسان به اين حد از آگاهی برسد ولی خدا در او ظهور نکرده باشد ؟
آيا ممکن است که ظهور اين تجليات الهی بدون هيچ مقدمه و بصورت يکباره در انسان پديد آيد ؟
پرداختن به ابعاد مسئله در همان چند روزه قيام , البته خالی از لطف نيست . ولی اين يک ديدگاهی است " عاشورايي محض " که ضمن اعتقاد و باور به بينظير بودنش می بايست از قدسی شدن صرف , ماورايي بودن و غير قابل پيروی بودن آن نيز , پرهيز داشت . چراکه در آن صورت انسان با پرداختن به آن فقط احساس نياز به حالت های تراژيک خود را پاسخ گفته و با گريستن و گرياندن روح مضطرب اش را آرام نگاه ميدارد ولي همچنان از جنبه های " چرايي " قضيه غافل ميماند .
اما سخن اينست اگر عاشورا نبود چه ؟که اگر يزيد اصراری به گرفتن بيعت از امام نمی داشت چه؟ و اصولاً اگر امام حسين نيز می توانست بدون فشار از سوی حکومت , مانند برادر بزرگوارشان با معاهدة " نه قيام , نه بيعت " در مدينه مانده و قافله اش را بسمت کوفه و کربلا روانه نکند , آيا باز هم حسين ابن علی آموزگار تاريخ نمی بود ؟ آيا شخصيت حقوقی عاشورا , غير از صحنه های جانسوز اش , حرفی ديگر برای گفتن نمی داشت ؟ جان کلام اينجاست که حسين , حسين بودحتی اگر شهادتی هم نبود و عاشورايي هم نبود .
قضايای مربوط به قيام عاشورا , فرايندی طبيعی از جلوه های شخصيتی و باطنی امام و يارانش بود که مانند انسانهای کامل خدا نما ،آنچه را که می انديشيدند , عمل نيز می کردند . بعبارتی عملشان جلوه مجسم تفکر آنان بود . اين موضوع در مورد شخص امام حسين با توجه به پيوستگی نظری ـ عملی دعای عرفه ( که از زيباترين مونولوگهای عاشقانه با محبوب است ) و قيام عاشورا , آشکارتر می نمايد . بطوريکه می توان " عاشورا و عرفه " را دو بخش نظری ـ عملی عرفان حسين ابن علی دانست .
در اين نوشتار کوتاه سعی می شود که از ديدگاهی غير " عاشورايي محض " و با پرهيز از روش کسانی که مدعی اند جهنم وجود انسان خاطی را، بدون هيچ معرفتی و زحمتی و تنها به برکت نم اشکی به بهشت خدا تبديل نمود و برای اين کار آسان و در عين حال محيرالعقول , شنونده خطاکار ! را عمری محتاج ومديون به خود می سازند , و همچنين به دور از سياق احتمالات سرگيجه آور و بی انتهای کلامی , که هيچ رونقی در افکار دينداران اضافه نمی کند، ولی قرن ها است که تاريخ نگاران را بر سبيل " اگرها " و " مگرها " به پرگويي کشانده است , نگاهی ديگر به شخصيت حسين و يارانش داشته باشيم . باشد که در اين نگاه برای برخی از سئولات ذهن فرسا در مورد انگيزه قيام عاشورا , پاسخی يافت شود .
يکی از مشخصاتی که در مورد اوليای خداوند و انسانهای کامل در مورد عشق به محبوب می توان گفت , پر شدن و سرشار شدن از محبوب است . بطوريکه روح فربه و اشباع شده از معشوق , جامة تنگ جسم را دريده و در طلب آزادی از حجاب، و ايصال به مطلوب , به معراج برمی شتابد .
در چنين حالتی از اسارت قفس جسم به تنگ آمده وبی هيچ تدبير و تمهيدی ، بی آنکه در اين راه برنامه ريزی و تصميم از قبل بررسی شده ای داشته باشد، سودای وصال يار را دارد.
يعنی بصرف عاشقی و فاعلی , عمل از وجودش لبريز می شود و از آن به بعد خصوصياتش در اعمالش منعکس می شود . يعنی ظهور کردن بدليل پری :
گنج مخفی بد ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بد زپری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد
اين پربودن به تعبير مولوی موجب می گردد که اولاً ـ ظهور افعال بدون رعايت هيچ شرطی صورت گيرد و ثانياً ـ محيط تاريخی و جغرافيايي اش رامتأثر از خود سازد . آنچنانکه اين امر در تاريخچه زندگانی اولياء جزيی خداوند نيز , فراوان به چشم می خورد . در اين حالت شخص بی اعتنا و لاقيد به عوامل محيطی و در نهايت لاابالی و دور از انديشيدن , بعمل مشغول است . چرا که انديشه از خانواده عقل بوده و به سود و زيان فکر می کند و عافيت طلبی و عاقبت انديشی به خرج می دهد .
لاابـالی عشـق بـاشـد نـی خـرد عقل آن جويد که از آن سودی برد
ولی:
عشق را با پنج وبا شش کار نيست مقصد او جـز که جذب يـار نيست
پس عاشق است و بی تاب و اين بی تابی مانعی است برای بهره وري های عقلانی و بنا بر تعبير مولانا چون لبريز از عشق محبوب است , هر چه می کند عين اراده محبوب است . عارف و اصل , ولی خداست و ولی خداوند قائم به خداوند است . آنچه در خداوند است در او نيز هست . در مقابل دوست نيست بلکه غرق در جنون اوست و مجنون مصلحت بين نيست .
رنـد عالم سوز را با مصلحـت بينـی چکار کار ملک است آنکه تدبير و تأمل بايدش
تکيه بر تقوی و دانش درطريقت کافريست راهـرو گر صـد هنر دارد تـوکل بايدش
اتفاقاًيکی از درسهايي که از شخصيت امام حسين در اين نهضت بدست می آوريم و بر اين انگشت تأکيد می گذاريم , همين مصلحت سوزی و عاشقانه پای برعقل کوفتن است .
وقتی مسلم ابن عقيل برای تحقيقات نهايي و تجهيز سپاهان دعوت گر , به اتفاق دو تن از يارانش رهسپار کوفه می شود , در بين راه در اثر بی آبی و خستگی مفرط , ياران خود را از دست داده و بنا برسم اعراب که با حرکت و پرندگان فال بر بدی گرفته و باصطلاح " تطير " می - کند و در اين تطير (به حرکت پرندگان تفال کردن )نتيجه می گيرد که اين مسافرت بد شگون است . لذا نامه ای برای امام که در مکه منتظر گزارشهای وی بود , ارسال می دارد و در آن می نويسد که من تطير کرده و معتقدم اين سفر عاقبت خوشی ندارد . مسلم از امام می خواهد اولاً ـ از ادامه اين سفر منصرف گشته و بازگردد و ثانياً با استعفای وی موافقت کند . امام در پاسخ می گويند که ما اهل بيت , به تطير معتقد نيستيم . تطير برای چه ؟ تطير يعنی تدبير نمودن و خطر را شناسايي و بدين وسيله از آن پرهيز نمودن ولی :
رنـد عالم سوز را با مصلحـت بينـی چکار کار ملک است آنکه تدبير و تأمل بايدش
حرام است کسی چشم در صورت يار دوخته باشد , به دنبال نشانه های ديگر هم بگردد !کسی بايست استخاره کند که در نيت رفتنش ترديد دخيل باشد . ولی کدام عاشق حقيقی است که به سر حد کمال عشق رسيده و در عين حال نيازمند استخاره و تفال هم باشد ؟کسی را که همه وجودش مالامال از يقين است ( و به گفته امام علی عليه السلام ,اگر تمام پرده های حجاب برايش عقب رود , بر يقينش افزوده نخواهد گشت ) حاجت هيچ استخاره ايست؟
نه به دلخوشی نياز دارد نه از عواقب کار بيم . عشق عاقبت خوشی دارد ولی عاقبت انديشی ندارد . قضايا نيز در مسير حرکت وجود دارند و امور بنحو مقتضی پيش خواهند آمد . ولی حوادث تا ظهور نيافته اند , حرمتی هم ندارند . کمااينکه همين امام حسين عليه السلام وقتی در ميدان جنگ قرار گرفت , تا حدی که توان داشت از مال و جان و ناموس اش دفاع کرد .
ولی از جمله فرق امام واصل و مردمان عادی در اين است, که او درمسير حرکت اجتماعی بشري -اش , علم اش در رأی اش اثری ندارد . صرف اينکه بداند ( از طريق علم امامت ) که در کربلا چه بر سرش خواهد آمد و خانواده اش چه خواهند کشيد , اين دانستن او را از رفتن باز نمی دارد .ولی مردمان عادی برای اينکه از خطرات احتمالی فرا راه خود با خبر شوند , و بدانند که مصلحتشان در چيست , ممکن است در هفته به چند فالگير هم مراجعه کنند . از قضا در قرآن مجيد هم در چند موردی که در آيات : 131 اعراف ,47 نمل و 18 ياسين , سخن از تطير به ميان آمده است همگی منسوب به کسانی است که برای فرار از مسئوليت راه , به آن متوسل ميشوند و در همة آن موارد از جانب خداوندپاسخ يکی بود :قالو طائرکم معکم ( فال بد شما با شما است ) حال با اين مقدمات معلوم شد که امام قبل از عزيمت می توانست آگاهی يابد که آيا کشته خواهد شد يا نه ؟ و در صورت روشن بودن اين موضوع که امام , هم به لحاظ عقلی و هم الهامی قادر به رؤيت آينده اش بود , آيا انجام اين سفر , امر درستی بود ؟
در اينجا ما به پاسخهايي که تاريخ نگاران و تحليل گران کلام شيعی به سؤال فوق داده اند , نمی پردازيم مشتاقان را به انبوه کتابها و مقالات متعدد ارجاع داده و بحث را با بررسی ونقدی عاشقانه در تطبيق ديدگاه مولوی با عاشورا , ادامه می دهيم .
مولوی که خود تماماًبر عنصر عشق تکيه داشته و عاشفانه ديدن , زيربنای جهان بينی ـ انسان شناسی و فلسفه تاريخی اش را تشکيل می دهد , قضيه عاشورا را نيز ورای همة ديدگاههای کلامی ـ فقيهی زمان خود می ديده است . او اعتقاد داشت که که بحث های کلامی , انگيزه امام را در قيام عاشورا پنهان می کند . او در دو جا جسورانه عشقش نسبت به حسين و يارانش را ابراز ميکند وهمين عرض ارادت آشکار در اين خصوص , وی را در گروه بزرگان اهل سنت متمايز می کند . مولوی يکبار در ديوان شمس و در طی غزل
" کجائيد ای شهيدان خدايي بلا جويان دشت کربلايي "
صفات عاشورائيان را بر شمرده و آنان را در موقعيتی برتر از بشر بر می نماياند:
" کجائيد ای شهان آسمانی ", "کجائيد ای در زندان شکسته ", "کجائيد ای در مخزن گشاده ". . .
که در قالب اشعار فوق نحوه بينش اش را دربارة فرستادگان آسمانی ( بقول خودش )که برای آزادی و آزادسازی جامعه آمده اند و در عين حال با باز کردن خزائن علم الهی , عروج در آگاهی و شهادت را به مردمان هديه می کنند , عرضه می دارد .
در جای ديگر نيز در دفتر ششم مثنوی در ابراز ارادت اش به امام حسين , سينه چاکی کرده و پرده احتياط را کنار می زند . مولوی در آنجا داستانی را نقل می کند که حاوی نکاتی بس ارزشمند است.
می گويد در شهر حلب قديم يا دمشق , همه ساله در روز عاشورا مردم شيعه به عزاداری برای امام خود مشغول می شدند و در اين راه مرد و زن به گرد هم جمع شده و به جامه دريدن و سر کوبيدن می پرداختند. از قضا يک شخص غريبی از راه دور می رسد و با ديدن صحنه های عزاداری , پرسان پرسان به دلجويي و جستجو سرگرم می شود .
يک غريبی شاعری از ره رسيد روز عاشـورا و آن افغان شـنيد
پـرس پرسـان می شد انـدر افتقاد چيسـت اين غـم برکه اين ماتـم فتـاد
در اين حال يکی از افراد عزادار به او می گويد مگر تو شيعه نيستی ونميدانی که در چنين روزی امام شيعيان بدست يزيد و اصحابش کشته شده اند؟
گفت آری ليـک کـو دور يزيد کی بد است اين غم چه دير اينجا رسيد
چشم کوران آن خسارت را بـديد گــــــوش کـران آن حکـايت را شــنيد
پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان زانکه بد مرگی است اين خواب گـران
مرد غريبه با تعجب می گويد درست است که امام شما شيعيان توسط شخص ستمگری بنام يزيد در سالهای خيلی دور به شهادت رسيده است ولی اين چه ربطی به الان دارد ؟ شما مردم می بايست بر بی خبری و خواب غفلت خودتان گريه کنيد که اين همه ظلم را نسبت به امام خود ديده و تا کنون زنده مانده است ! مگر نه اينکه شيعه يعنی کسی که پای جای پای امام اش بگذارد؟
اتفاقاً خارج از دستگاه بينشی مولوی , همچنان تعجب در اين است که تاريخ نگاران شيعه آنقدرها که به تشريع ظلم وستم امويان پرداخته و در معرفی چهره ستمگران , قلم فرسايي کرده ,در توضيح رشادتها و شخصيت شناسی قهرمانان کربلا , توجه شايسته ای را نداشته است .
در همين قضيه عاشورا و امام حسين , مقالات و منابر شهادت می دهند که چهره دشمنان بيشتر مطرح بوده تا شناسايي دوست! البته اين شيوه در تحريک احساسات و عواطف مخاطب بيشترين اثر را دارد , ولی در طرح الگوهای شخصيتی برزگان بس نارساست .
اين نحوه برخورد با قضيه و تأکيد بر مظلوميت حسين در استقبال از شهادت اش , اصل قضيه را پنهان می دارد که کسی چون حسين فقط برای ابراز مظلوميت و کشته شدن بوجود نيامده بود و بقول نويسنده کتاب " شهيد جاويد " اگر کشتن امام , مطرود است, حرکت امام نيز به قصد کشته شدن مطرود است . هم مظلوم کشته شدن مطرود است و هم مظلومانه در معرض کشته شدن قرار گرفتن . (نقل به مضمون )
باری مولوی در ادامه داستان فوق می گويد که حالا اصلاً فرض کنيم که اين حادثه به زمانهای دور هم تعلق نداشت و قرن ها هم از آن نگذشته بود . خب باز هم شما نسبت به انگيزه امامتان غافلانه برخوردکرديد و همه قيل وقالهای شما ناشی از همين بی اطلاعی نسبت به امامتان است . در اينجا تعبيری بديع و زيبا ارائه می دهد که جان کلام داستان است .
روح سلطـانی ززنـدانی بجسـت جامه چون دريم و چون خائيم دست
چون که آنان خسرو دين بوده اند وقت شـادی شد چو بشکسـتند بند
تعبيرات سلطان و خسرو که مولوی بکار گرفته , حاکی از آنست که اصولاًآبادانی ملک دين به همت ملوکش برپاست .امام ميزان و شاخص دين است همچنان که سلطان شاخص ملک . کتاب شريعت خداوندی تنها به وجود امام قائم است :
" لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الکتاب . . . " که کتاب بی ميزان را خداوند هم نافريد .
خسروان کتاب مجسم دين خدايند و تفسيرگران بحق قرآن نيز ! و"هر چه آن خسرو کند شيرين کند " و همه دين به وجود آن نازنينان عشق آفرين برپاست ولی ما نامحرمان خلوت انس , نا باورانه به تماشا نشسته ايم . روح سلطانی در زندان جسم به تنگ آمده و به معراج بر می خيزد .پس:
بر دل و دين خراب ات گريه کن که نمی بيند جز اين خاک کهن
و رهمـی بينـد چـرا نبـود دليـر پشتدار و جان سپار و چشم سير
در اينجا پيداست در اعتقاد مولانا دليری و پشگرم بودن به عنايت محبوب و سير چشمی و حريص نبودن به تعينات دنيوی از خصوصيات قلندران شاه وش است .
آن والا همتانی که در جهان پر آب و رنگ ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادند .و در اعتلای اين آزادگی حتی جان عزيز نيز , مانعشان نيست . اگر عرفان عملی را مصداق و تحقق عرفان نظری عارف بدانيم , لازم می آيد که حسين ابن علی را در غير از عاشورا و در صحرای عرفه هم ببينيم تا ازتئوريهای نظری عاشورا هم آگاهی يابيم . همانطورکه قبلاً نيز اشاره گشت , دعای عرفه و قيام عاشورا , دو بخش نظری و عملی عرفان حسين ـ اند . امام در بخشهای نهايي دعای پر اهميت عرفه می فرمايد : " الهی تو فرمان داده ای برای نزديکی به تو , به آثارت رجوع رجوع کنيم . ولي مرا مستقيماً بواسطه بينش باطني به سوی خودت هدايت کن . "
ذوق امام در اين مطلب بحدی است که از حضرت معشوق درخواست می کند که به خزائن ازلی اش راه پيدا کند . " الهی علمنی من علمک المخزون " خدايا از مخزن علم ات بر روی من دری بگشا "
(کجائيد ای در مخزن گشاده ) . و عاشقانه می فرمايد :" الهی . . . و السلک بی مسلک اهل الجذب "
خدايا برای رسيدن به خودت , سلوک مرا سلوک اهل جذبه قرار ده که (به تصريح جملات پيشين امام) به جذبه ای از سوی تو, همه آثارت و نشانه هايت را پشت سر بگذارم و به حقيقت تو بپيوندم .
تو می توانی به جذبه ای , مرا از هر آنچه هست برهانی و کار رسيدن به خودت را بر من آسان سازی . در اينجا معلوم است که امام به آنچه تا آن موقع رسيده بود , قانع نشده و طالب " معرفتی شهودی " است و اين نوع معرفت به زعم صديق امام , فقط از طريق مشاهده و شهود اهل جذبه ودر نهايت شهادت به عنوان والاترين مرحله آگاهی بدست می آيد . و . . . حسين ابن علی با چنين ديدگاهی , مظهر اسم شهيد خداوند گشته و عاشورايي را در اين مظهريت برپا می کند .
با شتاب رهسپار کربلا می شود . ذوق ديدار و عظمت هدف به حدی است که سختيهای خار مغيلان در پای کعبة معبودش قربانی است .
وقتی تصميم به حرکت گرفت , از احتياط کاريهای متداول سياست مدارانه نيز بهره ای نجست و به مصداق , " الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لا يخشون احدأ " ( احزاب 39 ) چون حرفی برای گفتن و ابلاغ داشت از چيزی نترسيده و جز از خدای خود خوفی به دل راه نداد .
همانگونه ای عمل کرد که می گفت و همانگونه ای می گفت که عمل نمود . در کوير نامردی و در تنگنای بی معرفتی نامردان امام نشناس ومصلحت گرای دنيا پرست , به تنگ آمده و تنها عظمت هدف او را مجذوب خود ساخته بود .
برای پر کشيدن به عرش , واجب بود که از جان پرده جسم اش را دريده و سر به بالين يار بگذارد .
اين منطق عشق است . حسين, حسين بود اگر عاشورايي نبود شهادتی هم نبود . فلسفه قيام و عاشورايي او نيز بر نامحرمان خلوت انس پوشيده ماند .
که . . . " تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی "
بـا صبـا در چمـن لاله سحـر می گفتم که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم از می لعل حکـايت کن و شيرين دهنان
السلام عليک علی الحسين و علی علی ابن الحسين و علی اولاد الحسين و علی اصحاب الحسين و علی عشاق الحسين