می روی ؟ بی بهانه برو

گئتمه ک ایسته یرسن ؟ بهانه سیز گئت

اویاتما مورگولی خاطره لری

سه سین همان سس دیر باخیشین  ئوگی

گئدیرسن  ؟ سه سینده یاد اولسون تاکی

:

مي­خواهي بروي ، بي­بهانه برو 

بيدار نكن خاطره هاي خواب آلوده را

صدايت همان صدا ،نگاهت ناتني و دستهايت سرد

مي­روي اگر ، بگذار بيگانه بماند صدايت هم

 

*****

سن دنیز قوینونا آتیلمیش چیچه ک

اوستونه دالغالار آتیلاجاقدیر

ساختا محبتی / ساختا صنعت تک

نه واقت سا  اوستونده دوتولاجاقدیر

:

تو گلِ رها شده در آغوش دريايي

فرا خواهند گرفت تو را موج­ها 

و گرفتارت خواهد ساخت روزي

محبت ساختگي­ات ، عشق دروغينت ، چشمان پرفريبت ، حرف­هاي پوچت ، همان سند جعلي

 

*****

یول لار تک دوشه نیب آیاغلارینا

سنه یالواریم می ؟ بوممکن دگیل

قویمارام قلبیم تک وقاریم سینا

آلچالیب یاشاماق  عومور گون   دگیل

:

گمان مکن ، پهن مي­شوم بسان راه­ها بر گام­هايت

و التماست مي­کنم که برگردي ! که چشمانم را سايبان شوي

نه

نه اين ، ممکن نيست

شکستني نيست وقارم همانند قلبم

پستي وآن­گاه زندگي ، روزگار خوشي نيست

 

******

دئمیره سن اوجا  بیر  داغسان  اگیل

دئمیره م علاجیم  قالیب دیر   سنه

نه  سن ده   محبت  قاراپول  دگیل

نه  من  دیلنچی ام  آلچالیم  سنه

:

نمي­گويم تو کوه سرفرازي ، خم شو

نمي­گويم درمانم در دستان توست

نه محبت پشیزی است در دستان تو

و نه من گدايي دست گشوده فرا روي تو

 

******

گئتمه ک ایسته یرسن؟ نه دانیش  نه دین

یوخ اول اوزاقلارتک دومان دا چن ده

نه یمی  سئومیش دین  آ ظالیم منیم

ایندیسه  یوز عیب گوریرسن من ده

:

مي­خواهي بروي  نه حرف بزن ، نه چيزي بگو

نيست شو چون  دوردست ها  در مه و دود

دلبستة چه چيزي بودي ، که نتوانستي بگويي

و اکنون در پيِ ديدن هزار عيب مني

 

*****

گئتمه ک ایسته یرسن ؟ بهانه سیز گئت

اویاتما مورگولی خاطره لری

سه سین همان سس دیر باخیشین  ئوگی

گئدیرسن  ؟ سه سینده یاد اولسون تاکی

:

مي­خواهي بروي ، بي­بهانه برو

بيدار نکن خاطره­هاي خواب آلوده را

صدايت همان صدا ، نگاهت ناتني

مي­روي اگر  بگذار بيگانه بماند صدايت هم

حدیث( مهر من) و (جور تو) و (آب غوره) و (قورمه سبزی) و(لوبیای قرمز) و (چشم بلبلی)

 

 

(1)

...حرف رابايدزد!

 

دردرابايدگفت!

 

سخن ازمهرمن و جورتونيست.

 

سخن از

 

متلاشي شدن دوستي است

 

و عبث بودن پندارسرور آور مهر

 

...

 

 

من چه مي گويم آه...

 

باتواكنون چه فراموشيها

 

بامن اكنون چه نشستنها/ خاموشيهاست.

 

 

 

تو مپندار كه خاموشي من

 

هست برهان فراموشي من

 

 

 

قورمه سبزی و دوست داشتن ترکیب خاص آن / حتی کباب تیهو وقرقاول و فسنجان بوقلمون و.... ودیگر زخارف دنیوی در محفل انسی که باحضوردوست فراهم شود معنامی یابد وبدون آن:

فتوی پیرمغان دارم وعهدی است قدیم

که حرام است می آنجا که نه یار است وندیم

اما همین قورمه سبزی وتیهو وبوقلمون و...  وقتی به عنوان سنجه ای برای ارزیابی میزان علاقه مندی ها ووابستگی ها بکارمی رود  تلاش ما را برای تامین نظر وجلب توجه اطرافیانمان نشان خواهد داد ومیزان ارادت وعشق مارا به محک خواهدکشید اینکه خود راتقدیم می کنیم یاتسلیم ؟ چیزی درمعنای :

عشق یعنی اینکه ما باورکنیم          یک دل دیگر ارادتمندماست

 

 

(2)

 

حرف رابايدزد!

 

دردرابايدگفت!

 

سخن ازمهرمن و جورتونيست.

 

سخن از

 

متلاشي شدن دوستي است

 

و عبث بودن پندارسرور آور مهر

 

 

 

 سخن از قورمه سبزی و لوبیای قرمز وچشم بلبلی  به اعتباری می تواند سخن از مهر من وجور تو  و متلاشی شدن دوستی ها وعبث بودن پندارسرور آورمهرباشد. 

 

 

(3)

 

 

بخشی از نمایشنامه (گالیله )اثر برتولت برشت از همان انفوان جوانی  همواره حسی خاص را درمن برمی انگیزد همانجا که گالیله به انتخاب یکی از دو راه انکار ادعای چرخش زمین و یا اعدام محکوم می شود . مرد دانشمندی چون گالیله راه نخست  رابرمی گزیند چراکه طبق گفته خودش : من ازگفتن اینکه زمین می چرخدتوبه می کنم اما زمین که از چرخیدن توبه نخواهدکرد. معرکه ای به پا می شود وشاگردان گالیله که ثبات رای واستقامت بیشتری را از گالیله انتظار داشتند به هم می ریزند و او را به انواع شماتت ها می آزارند.  محبوب ترین شاگردش سری تکان می دهد بانفرت به گالیله نگاه می کند وباتاسف می گوید: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد.

 گالیله سربه زیر وشرمسار , اما گفته شاگردش را به این شرح اصلاح می کند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد.

 

شرمساری وسربه زیرافکندن گالیله / مفهوم و کلام اخیرگالیله / درعمق وجودم ریشه دوانده است . و بوی قورمه سبزی و لوبیای قرمز آن را که بعدازاین همچون چراغ خطری مانع عبورم از حد باورها خواهد بود نیز فراموش نخواهم کرد .امروز دیگر به یقین می دانم کسی دلش برای من نمی تپد تا برای  شادی خاطرم خود رابیاراید وکسی به دوستی  ومحبت من نیازی ندارد تا برای به دست آوردن آن خود رابیازارد.

یادخواجه شیراز ودلدادگی هایش به خیرکه فرمود:

خیال من همین باشدکه پنهان مهر او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهدشد

 

 

 

 

یک شب در فرودگاه ، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود .زن برای اینکه یک جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . زن غرق مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد .زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد .

زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم .با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمیداشت ، مرد نیز برمیداشت .وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد
زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. "

این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت .سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند .دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست .آنرا بیرون آورد .آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود .

 

 

  مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنی را که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درست همان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماری درمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند.شش ماه بعد ، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاق بیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم .بعد چشمهایش را برای همیشه بر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای  ازدواج آماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : داری به من خیانت می کنی .مرد پاسخ داد : سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنم و تو جوابی به من نمی دادی  . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوباره ای باشم؟اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید و او را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بود برای مرد تعریف می کرد.مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیم گرفت نزد استادی برود. به استاد گفت : روح بسیار زرنگی است . همه چیز را می داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانم بخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساس می کنم کسی تماشایم می کند . استاد به او آرامش داد و گفت  : برویم این روح را برانیم .آن شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ، مرد گفت :تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . تو تمام مدت مرا می بینی  ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدم را ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی  ، قول بده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکی سرگردان باشی .روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : موافقم . امروز عصر در بقالی ،  یک  مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . روح گفت :  دیدم .سوالم این است : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ در همان لحظه روح فهمید که نمی تواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم  به تاریکی ابدی نشود ، تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود. دو روز بعد مرد به خانهء استاد رفت.آمده ام تشکر کنم. استاد گفت : از این فرصت استفاده کنم تا درسی را به تو بیاموزم که بخشی از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ، زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم ، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکار بدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو را براستی دوست  داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهی عشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز

گمشدگان

 

 

در افسانـه هـای کهن هنـدوستان حکایتی دلنشین وجود دارد که به نحو زیبایی قدرت درون انسان را بازگـو می کند . این افسانه زیبا و دلپذیر حاوی پیامی « به یاد ماندنی » است که آن را دیباچه و سرآغاز این گفتار قرار داده ایم :

« می گویند که در روزگاران دور ، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشتند ولی از امکانات و تواناییهای خود خوب استفاده نکردند و کار به جایی رسید که برهما ، خدای خدایان ، تصمیم گرفت قدرت خدایی را از آنان باز گیرد و آن را در جایی پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد . بدین منظور ، او در جستجوی مکانی برآمد که مخفی گاهی مطمئن و دور از دسترس آدمیان باشد .

زمانی که برهما با دیگر خدایان در این مورد مشورت نمود، آنها چنین پیشنهاد کردند : بهتر است قدرت بیکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنیم . برهما گفت : آنجا جای مناسبی نیست زیرا که آنها ژرفای خاک را خواهند کاوید و دوباره به آن دست پیدا خواهند کرد . سپس خدایان کفتند : بهتر است نیروی یزدانی آدمیان را به اعماق اقیانوسها منتقل کنیم تا از دسترس آنها دور باشد . این بار برهما گفت : آنجا نیز مناسب نیست زیرا دیر یا زود انسان به عمق دریاها و اقیانوسها رخنه خواهد کرد و گمشده خود را خواهد یافت و آن را به روی آب خواهد آورد .

آنگاه خدایان کوچک با یکدیگر انجمن کردند و گفتند : ما نمی دانیم این نیروی عظیم را کجا باید پنهان کنیم . به نظر می رسد که در آب و خاک ، جایی پیدا نمی شود که آدمی نتواند به آن دست یابد !

در این هنگام برهما گفت : کاری که با نیروی یزدانی آدمی می کنیم این است : ما آن را در اعماق وجود خود او پنهان می کنیم ! آنجا بهترین محل برای پنهان کردن این گنج گرانبهاست و یگانه جایی است که آدمی هرگز به فکر جستجو و یافتن آن بر نخواهد آمد !!

در ادامه افسانه هندی چنین آمده است : از آن به بعد ، آدمی سراسر جهان را پیموده است ، همه چیز را جستجو کرده است ، بلندیها را درنوردیده است ، به اعماق دریاها فرو رفته است ، تا دورترین نقاط خاک نفوذ کرده است تا چیزی را به دست آورد که در ژرفای وجود خود او پنهان شده است !!!

آری ، راز قدرت در وجود خود ما است و آدمی خدای گونه است . آنها که اکسیر وجود خویش را کشف کردند به نیروی عظیم و بی کران دست یافتند و شماری دیگر که هنوز جایگاه این گنج گرانبها را نمی دانند همچنان در جستجوی یافتن آن حیران و سرگردانند . به قول لسان الغیب ، خواجه شیراز :

 

سالها  دل طلب جام جم  از ما  می کرد                    آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

 

:به خاطر كي زنده هستي؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم " به خاطرتو " بهش گفتم:  " به خاطر هيچكس "  

- پرسيد: پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد " به خاطر دل تو " با يه بغض غمگين بهش گفتم:   "به خاطر هيچ چي ".

-ازش پرسيدم: تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشماش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده هست!

 

 

شمع می سوزد و پروانه به دورش چرخد
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟

افکارسرنوشت

 

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند.

.مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند

مراقب عادتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش آنها سر نوشت خواهند شد.

 

  کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

افسوس   !

 

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم

اي کاش براي يک نفس

تنها براي يک نفس

به حرف دلم گوش مي کردي

شايد

شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد

....
¤¤¤¤
اي کاش

مي دانستي

که من

اين بي کس

اين تنها

چگونه به تو دل بسته بودم

چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم

و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم

ای کاش
....

 

 

اين دل اگر کم است بگو سر بياورم

يا امر کن که يک دل ديگر بياورم

خيلي خلاصه عرض کنم دوست دارمت

ديگر نشد عبارت بهتر بياورم

از کتف آشيانه اي ات با کمال ميل

بايد که چند جفت کبوتر بياورم

حتي اگر اجازه دهي سعي مي کنم

تا يا کريم هاي شناور بياورم

از هم فرو مپاش،براي بناي تو

بايد بلور چيني و مرمر بياورم

وقتي رسيده اين غزل نيم-سوز را

از کوه هاي خود خوريم در بياورم

سيد مهدي موسوي