این دشت بی شقایق
تطاولي كه توكردي به دوستي با من
من آن به دشمن خونين خويش نپسندم
شب؟
تطاولي كه توكردي به دوستي با من
من آن به دشمن خونين خويش نپسندم
شب؟
خيالي نيست اگر نيستي
بودنت با نبودنت فرقي ندارد .. براي من
من
اگر باشي يا نباشي
در هر حال شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم : نيست
اما
يك واقيت آزار دهنده اين ميان وجود دارد ..
حرفي كه نمي دانم راز است يا آشكار
چون اگر راز باشد ديگر آشكار نيست
واگر آشكار باشد ديگر به راز نمي ماند
و آن اين است که : به رغم همه بدی ها/بی تفاوتی ها ودل آزاری هایت تورادوست دارم
وجودت را مي طلبم ..بي آنكه موجوديتت تاثيري در روند روزها و شبهايم داشته باشد..
بودنت را دوست دارم.. همان بودنت را كه شعله هاي سرخ زيرين پوستم را فرو مي نشاند
درست مانند كاسه اي آب سرد در گرماي مرداد ماه جنوب …
مي داني؟ نه.. نمي داني
كه زير اپيدرم اوليه پوستم بيشتر روزها و شبها كبريتي روشن است و تنم رامی گدازد
و خوش به حال سلول هايم اگر تو آن لحظه ها پيدايت شود ..
كه نمي شود!
من مي دانم اما تو نمي داني
كه وجود داشتنت حتي براي ايامي كوتاه به من مي گويد:
آرام و باش و قدرتمند
ساده بگويم .. بي درگيري با واژه
اگر باشي آرامم .. با آنكه زمانه زمان ناآرامی هاست ...
اگر باشي خوشحالم .. با اينكه هميشه غمي هست …
اگر باشي مي خواهم .. همه ي آنچه را كه خوب است …
اگر باشي حرف مي زنم ..
از كبودي ها .. شيرين كامي ها. . آدمكان ..نقاب به چهرگان
اما ..
باز هم يك واقعيت آزار دهنده كه:
نمي داني دوستت دارم خيلي ساده تر از آنچه فكر كني و فكر مي كنند
نمي داني وقتي هستي به همه اعتماد دارم .. حتي به دروغگويان بي خيال !
تو نمي داني كه من مي دانم در لابه لاي نگاه مهربانت هر چه هست
براي من خواستني ست
نمي داني وقتي وجود داري خيالم راحت است
از همه چيز
از همه كس
تو .. وقتي هستي ديگر نگران نيستم
نگران روياهاي به سرانجام نرسيده …
من .. وقتي تو هستي در واقعيت غوطه ورترم تا رويا
بفهم
مدتهاست نيستي .. .یعنی هستی ولی نیستی
شده ای سهل ممتنع
و هيچ كس هم در تصورش نمي گنجد كه دل من مي خواهد ، باشي..
حتي اگر دروغ بگويي
اما
من ساده تر ازآنم كه تو تصور كني .. موجود دوست داشتني من
.
.
.