شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدوشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود، شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . ودر حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود... زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید...
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند. وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه ..
( ....وقتی که ز ره رسید هی شعر نوشت
صبرش که به ته رسید هی شعر نوشت
یک سال تمام با من از باران گفت
«مِهرش»که به ده رسید هی شعر نوشت....)
این قرارمان نبود.....اصلاقرارنبودمن عاشق بشوم . قرارنبود..... من عهدکرده بودم محمل روحی لطیف وعاشقانه درکالبد فیزیکی خود باشم . من عهدکرده بودم که دلم مامن عشق لایزال الهی باشد وهیچ پری رویی را ولو با افسانه وافسون اجازه ورود به آن ندهم اما همه چیز درآن چندمین روزبرفی زمستان کذایی تغییرکرد همان روزی که درتلاش برای تراشیدن بهانه ی غیبتی چندساعته ازکلاس درس و به کاربستن عکس های اضافه مانده ازتشکیل پرونده تحصیلی به دفتر خراب شده آن مجله درپیتی آمدم پاگیرشدم وماندم ماندم وگوش به حرف های دلخوشکنکی دادم که بعدافهمیدم سخت زمستانی بود وتابه خودبیایم دی ماه رسید.......
پیر عارفی می گفت در جوانی چوبدار بودم (کسی که گلّه ی گوسفند نگهداری میکند) در مسیر روستا به چراگاه رودخانه ای بود وبرای عبور از آن پلی وجود داشت برای بردن گوشفندان به چراگاه مجبور بودم از .
.....بعضی وقتها فکر میکنم اگر شکستن دلی در شرع محکوم به دیه میشد. چه شلم شوربایی میشد دم در دادگاه و قبض هایی که باید به حساب دلهای شکسته میریخت.
شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسههای قدیمی و در انبار ماندهاش را به حراج بگذارد. در روزنامهای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.