زندگی کردن  من  مردن تدريجی   بود

آنچه جان کرد تنم  عمر حسابش کردم

 

اين بيت زيبا ی آتشين که  از سينه ی  سوخته ی شاعر لب دوخته / زنده ياد فرخی يزدی زبانه می کشد ترجمان حال من است وشرح  به يغمارفتن عمر 45 ساله ی  من . عمری که بخش نخست آن درغفلت ونادانی ايام صباوت/ بخش ميانی آن برای دوندگی در پی نان  و بخش اخير آن نيز به طلب استرحام از دونان گذشت .

زندگی طنزها و تلخندهای فراوانی دارد ومن باتمام تلاشی که برای سعادت خانواده ای که مسئولیتش را عهده داربودم انجام دادم ودر این راستا  حتی مباح ها را نيز برخود حرام کردم به تنهاچیزی که نرسیدم سعادت وشادی بود. نه آن خانواده مسئولیتم را جدی گرفت ونه مسئولیت مرابه حال خود واگذاشت / حکايت زندگی من شد مصداق واقعی ( من صبوری کردم و تاراجگر مغرورشد) .

اين نوشته برخلاف نوشته های قبلی من هيچ مضون شاعرانه ومتن عاشقانه ای را دربرنمی گيرد. اين نوشته ترجمان حال پریشان من است وآتشی که دردلم زبانه می کشد وتمامی تنم را می گدازد . این نوشته به نوعی اعتراف به شکست است شکستی صعب وسنگین که طومارزندگی ام را درپیچیده من امروزه برای زیستن چیزی ندارم/ همه هستی ام وآنچه که مراتشکیل می داد به تاراج رفته است

افکار /احساسات /ارزشها/ هنجارها/  مهرها/ محبت ها دوستی ها وهرآنچه که داعیه داران دروغین عشق عاطفه به فریبنده ترین کلمات ازآن یادمی کردند درابتدائی ترین آزمون حیات بشری / یعنی تلاقی مصلحت فردی با روابط اجتماعی سرافکنده بیرون آمد . ومدعیانی که تا دیروز دم از عواطف واحساسات ایلی وفامیلی می زدند درنخستین آزمون خود خط بطلان برتمام مفروضات ومسلمات کشیدند وبه قول آن لشکری مغولزده :آمدند و کشتند و ویران کردند

این آزمون عبرتی نشد برای ما که کشتی طوفان زده خود را به ساحل نجات بکشانیم وسرنشینان مظلوم ومعصوم آن را از سیلاب شداید نجات بخشیم . سرنشینان بی اراده ای که به خواست ما به اجباروبلااختیار دراین سفینه نشسته اند وبه هر نسیمی دل خوش می دارند و ازسیل طوفان در هراسند وما جاهلانه وبه تلاشی زیاد هرکدام پارو یی به دست گرفته ایم و کشتی را خودسرانه به سویی می کشانیم که خود می دانیم .  مدت هاست که به دور خود می چرخیم.

به جرات وباصدای بلندمی گویم که شراکت بیست ساله ما غیرازیاس ودرد ورنج وحرمان حاصلی برای من نداشته است  اگر بضاعتی مالی فراهم آمده مابازای حراج نهادن  تمامی اندوخته ای خودازعشق وصداقت ومهرومردانگی بوده است .

 تمامی هستی معنوی من و ارزش هایی راکه تاپای جان پاس می داشتم / ازهمه بالاتر عشق پاک وصاف و آئینه وار من که برایش جان می دادم عرصه جولان سلیقه ها ودقیقه های صدالبته موقت ویکسویه ای شد ه است که تابه کام دیگران است زیباست وچون به کام من برگردد تلخ وناگوارمی گردد.

این چه نظمی است / چه رسمی است  چه وضعی است خدا

باعث این همه بدبختی وغم کیست خدا

جز  خدایان زر  و  کهنه پرستان پلید

هیچکس زنده در این شب به خدا نیست خدا

کی رسد روز و شود چیره براین ظلمت تار

که پیاده است درآن حق وستمکار سوار

زیرخاک است گل وزینت گلدانها خار

 

 

حکایت زندگی من حکایت فرزندان دو خواهری است که فرزند خواهر دومی راا تا سرحد مرگ شکنجه می کنند و دیگری را قدیس می پندارند و بیچاره پسر خواهردومی که برای آرامش آن پسرقدیس (پسرخواهر اولی ) چه رنج ها ومصیبت ها می بیند خبرراببینید:

 

http://www.etemaad.com/Released/87-07-24/97.htm

 

         گروه حوادث؛ تاول هاي عفوني شده روي پاها، خونريزي هاي متعدد در قسمت شکم، کبودي هاي تازه و کهنه در قسمت هاي مختلف بدن، دست هاي سرد و چشمان هميشه مضطرب، تنها سهم پسرک 9 ساله از مهر مادري و حمايت هاي پدر است.به گزارش خبرنگار ما زندگي دردناک پسرک 9 ساله روز گذشته در پي شک مدير مدرسه به حالات غير عادي او فاش شد و اين دانش آموز با لحني کودکانه و کلمات بريده بريده توضيح داد در طول عمر کوتاهش چگونه قرباني فرمان هاي خاله وشوهرخاله اش شده که پدر و مادرش مريد آنها هستند.

با پرس وجوی پليس  مشخص شد : از وقتي «ح» به دنيا آمد،مادر او به شدت با او بدرفتاري مي کرد و کتکش مي زد. مادر (ح) به عضويت يک فرقه انحرافي درآمده بود که البته روساي آن فرقه خاله و شوهرخاله «ح» هستند.. اين زن و شوهر پس از به دنيا آمدن «ح» مدعي شدند روح شيطاني در اين کودک وجود دارد و بايد از بين برود اما نه اينکه به طور مستقيم کشته شود بلکه بايد آنقدر شکنجه اش کنند تا خودش جان بسپارد در حالي که سران اين فرقه کودک خودشان را قديس مي خواندند و به او بسيار احترام مي گذاشتند. دادستان کرج دستور داد تحقيقات ويژه در مورد اين فرقه و اعضايش انجام شود. در حال حاضر شعبه 3 بازپرسي کرج مسوول رسيدگي به اين پرونده شده و «ح» براي مشخص شدن ميزان جراحات وارده بر بدنش و وضعيت روحي و رواني اش به پزشکي قانوني معرفي شده است.

 

این تاول هاي عفوني شده ، این خونريزي هاي متعدد و این کبودي های  کهنه ، بر دل و سینه و احساس من است  و این سردی واضطراب برحیات من جاری  است:

 آخر از راه دل  و   دیده سرآرد بیرون

 نیش آن خار که از دست تو درپای من است  

وقتی خانواده به عنوان نخستین ومستقل ترین واحداجتماعی زیریورش تعصبات قومی وقبیلگی قرارمی گیرد واعضای آن به جای ایجاد ساختاری مستقل ونوین و تعیین  حدود ها وبایدها ونبایدهای خاص خود وصیانت وپاسداری از آنها /  درکسوت فرمانبرداری تسلیم ودست بسته درمی آیند  تکرار فجایعی از این  دست امری طبیعی است . فجایعی که که گاه بر دست وپای زخم می گذارد و گاه دل وسینه را داغ می نهد و صدالبته تحمل دومی سخت تروسنگین تر از اولی است

 

 

اين نوشته برخلاف نوشته های قبلی من هيچ مضون شاعرانه ومتن عاشقانه ای را دربرنمی گيرد امروزه روز دیگر نه تنهاحس وحال شاعری وعاشقی ندارم بلکه حس وحال زندگی رانیز از دست داده ام. زنده ام اگر / بهانه آن دلداگی وشیفتگی نیست به انجام رساندن مسئولیتی است که برعهده گرفته ام و مصون داشتن امانتی که دراختیار دارم

امروزه روز هیچ توقعی از دنیا ندارم نه طمع نگاهی ونه صحبت ماهی / روزها برای من یکسان است / روزها برایم تکراری است دراز وکسل کننده وشب ها درازتر وکسل کننده تر . روزها را می شمارم تا این دو ودیعه را به منزل رسانم واین دنیای دنی خالی از عشق وعاطفه را به دنیاپیشگان بگذارم.

شب راباهمه سختی هایش به روز خواهم برد وروزها راخواهم شمرد تاروزی که هجران به سرآید

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست

روزی رخش ببینم و بر پایش افکنم

باصدای بلند می گویم که مجبورم تا خالی از هرحس واحساس / درخلائی مطلق /درحسرت ایام گذشته زندگی اشک ندامت بریزم وبرآن افسوس بخورم  .

طفل بودم  دزدکی پیر و علیلم  ساختند

آنچه گردون می کندبا ما نهانی می کند