انتظار
یک چند در کنار تو تا صبحگه نشست
مردی که از تبار غریبان شب گسست
تاصبح در کنار تو، از تو، غزل سرود
بی وقفه، پا به پای تو، از چشمهای مست
مست و خراب باده ی اندُه فزای تو
مستی گرفت تا ابدش روی از الست
از هر چه بی نهایت و بی انتها گریخت
با هر چه در نهایت چشم تو عهد بست
دست از خدا کشید و فقط یک بهانه داشت
: یا تو پرست باید و یا نه... ، خداپرست
اما تو دست رد به دل عاشقش زدی
گفتی همین برای تو کافی ست: ردٌ دست
شوریده است و عاشق و مغموم و منتظر
او سالهاست منتظر تو نشسته است
این مرد انتظار تورا می کشد هنوز
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر ۱۳۸۶ ساعت 13:34 توسط سامان
|
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد