میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..

میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید اما نتوانستم...نتوانستم بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهرخاموشی بر ان خورد آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید هر چه هست تقصیر دل من است دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست... فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی شکستی خدا کند نشکنی تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی .عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی